جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کانال ایتا
https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کپی بلامانع است

خاطرات سربازی قسمت ۲۴ تمام شدن تنقلات و هر آنچه آورده بودیم در هفته اول

يكشنبه, ۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۰۹ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۱ نظر

توی آموزشی تقریبا همیشه گرسنه بودم و این به دلیل فعالیت بدنی زیادی بود که داشتیم.

از دویدن تا کلاغ پر و بشین پاشو و خیلی چیزهای دیگه.

این فعالیت و گرسنگی به قدری بود که تقریبا هفته اول تمامی خوراکی ها و تنقلاتی که آورده بودم تموم شد و اینکه برای غذا خوردن تقریبا اولین نفر بودم که به سالن غذا خوری میرفتم

مخصوصا برای صبحانه. و اینکه با غذا، نون اضافه زیادی میگرفتم که خدا رو شکر نون اضافه به اندازه بود و گاهی اوقات هم مقداری نون توی سالن غذاخوری میگذاشتند که غالبا خشک بود ولی بهتر از هیچی بود.

خاطرات سربازی قسمت ۲۳ چای

شنبه, ۵ بهمن ۱۴۰۴، ۰۲:۲۱ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

من آدم چای خوری بودم ولی نه از اون چای خورهایی که معتاد بهش باشن.

ولی هر کسی من رو میدید و از چای خوردنم باخبر بود خیال میکرد که یک معتاد به چایی هستم.

در اونجا اوایل چای نمیخوردم به خاطر اینکه ظرف مناسبی براش نداشتم

و اینکه یک صف تقریبا طولانی داشت که گرسنگی این حوصله رو برای من نمیگذاشت که بخوام چای بگیرم.

و اینکه چای با غذا داده میشد که من عادت به خوردن چای با غذا نداشتم، ولی چند روز بعدش به این فکر افتادم که

داخل بطری های نوشابه ای چای بگیرم اون هم بعد از صرف غذا که

دیگه صف نبود، یعنی بچه ها چایشون رو قبل از غذا گرفته بودن و صفی برای چای نبود. 

این رو هم بگم که چای مصرفی در جایی که بودیم چای ایرانی بود که من

بدم نمیومد و طرفدارش هم بودم.

خاطرات سربازی قسمت ۲۲ رستوران سازی سالن غذا خوری و تقسیم مرغ

جمعه, ۴ بهمن ۱۴۰۴، ۰۱:۳۱ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۱ نظر

اگر یادتون باشه گفتم که روز اول نهار برنج و املت بود که البته

املت نبود در واقع مرغ بود ولی برای اینکه تقسیم کردنش راحت

باشه اون رو مخلوط کرده بودند و شبیه به املت شده بود. بچه ها

اومدند و سالن غذا خوری رو با توجه به تعداد میزهاش برای گروه

ها مشخص کردند و هر گروهی دو تا میز به اون تعلق میگرفت یا

شایدم سه تا میز که میتونستند بر سر میزها بشینن و غذاشون

رو میل کنند. با این چیدمان گفتند که مرغ ها رو به تعداد نفرات

هر گروه تقسیم بندی میکنند تا هر کدوم بدونند که چقدر مرغ به

گروهشون تعلق میگیره تا بتونند اونها رو بین خودشون تقسیم

کنند. همین هم شد و به این ترتیب این سنت خوب رو در سالن

غذا خوری رواج دادیم. با این ترتیب دیگه مرغها له نمیشد و

همونطور سالم برای افراد گروه کنار گذاشته میشد و هر گروه مرغ

رو بین افرادش تقسیم میکرد.

خاطرات سربازی قسمت ۲۱ آموزش ترتیل قرآن کریم و یک درس بزرگ

پنجشنبه, ۳ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۲۰ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

همون چند روز اولی که اونجا رفتیم یکی از افراد کادر اونجا که

سرباز هم بود اومد و گفت که یک کلاس ترتیل قرآن کریم دایر

هست که دو یا سه روز در هفته بود که یادم نیست دقیقا، 

و شما میتونید در این کلاس ها شرکت کنید و در آخر

مدرکش رو هم بهتون میدیم. اون سرباز گفت که شما چه در این

کلاس شرکت کنید و چه شرکت نکنید این دو ماه آموزشی تموم

میشه و شما از درب اینجا میرید بیرون و به یگان خدمتی خودتون

میرید پس چه بهتره که از این فرصت استفاده کنید و دست خالی

از اینجا بیرون نرید. این برای من یک درس بزرگی بود زیرا این حرف

قابل تعمیم به بقیه موارد و جاها هم هست. یعنی زمان میگذره و تموم میشه

چه بخواهیم و چه نخواهیم 

و این تفاوتی در ما نمیکنه

اما اینکه چه استفاده ای از این زمان ببریم،

اینجاست که تفاوت ها ظاهر میشه.

یعنی ببین زمانت چگونه میگذره نه اینکه

چقدر گذشته و چقدر مونده. که البته این جملات رو،

اونهایی که سرباز هستند بهتر درک میکنند.

مقوله ای به نام پر کردن اقامت و رفتن به مرخصی.

خاطرات سربازی قسمت ۲۰ اهل دهات بودن!

چهارشنبه, ۲ بهمن ۱۴۰۴، ۰۹:۵۱ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۱ نظر

توی سربازی جوی که حاکم هست اینه که بایستی ثابت کنی

بچه ننه نیستی و به اندازه کافی بزرگ شدی و کسی نمیتونه

بهت زور بگه و از این جور حرفها. اونجا اکثر بچه ها در صدد

اثبات این بودند که بچه شهر نیستند و اصالتا اهل روستا هستند

به خاطر اینکه اهل روستا بودن چند ویژگی داشت که یکیش

سخت جون بودن و توانایی بدنی و همچنین اهل دوری از

خونواده و دیار خودش و اینکه میتونه

 روی پای خودش بایسته و در کل بچه ننه نیست.

خاطرات سربازی قسمت ۱۹ نداشتن ظرف غذا

سه شنبه, ۱ بهمن ۱۴۰۴، ۰۹:۲۷ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۱ نظر

چون بهمون گفته بودن که ظرفی برای غذا نیارید ما هم همین

کار رو کردیم و ظرفی برای غذا نیاوردیم که در روز اول مشکل

پیدا کردیم ولی یکی از بچه ها که به شهر رفت گفتم برام یک

بشقاب و یک قاشق بخره که همیین کار رو کرد و انصافا بشقاب

خوبی بود به خاطر اینکه کمی گود بود و برای غذاهای آبکی هم

مناسب بود. این ظرف غذا تا آخر سربازی با من بود و الان هم از

اون توی خونه استفاده میشه. یک بشقاب استیل با یک قاشق

استیل که جنس محکم و خوبی هم داشتند.

خاطرات سربازی قسمت ۱۸ برنج و املت استخوان دار

سه شنبه, ۱ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۲۱ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

اولین روز آموزشی روز سختی بود به خاطر تازگی داشتن حرکات و سکناتش و

اینکه محیط و رفتارهای محیط به گونه ای میشه که فکر میکنی یک شوک به

زندگیت وارد شده و اگر انسان ضعیفی باشی همونجا کم میاری. با این حال

چون خیلی ما رو دونده بودند و خیلی خسته شده بودیم بعد از نماز ظهر و

عصر رفتیم برای خوردن نهار. بیرون از سلف غذاخوری بوی املت میومد و

وقتی داخل شدیم دیدم که بچه ها برنج داشتند با چییزی شبیه املت بر روی

غذاشون! در نگاه اول تعجب کردم از اینکه آیا املت هم میتونه یک غذای

اداری باشه با اینکه فکر میکردم این غذا من دراری خودمون هست و فقط ما

هستیم که چنین غذایی رو میخوریم. وقتی رفتم برای غذا

گرفتن چون به ما گفته بودند ظرف غذا نیارید ما هم چیزی نیاورده بودیم و

اونجا هم هنوز به ما ظرف غذا نداده بودن به همین خاطر یه ترفندی زدم و

یک نون برداشتم و گفتم برنج رو بریز روی این و گفتم خورشت (املت) رو هم

بریز روی برنج و همینطور این رو توی کف دو تا دستام به صورت ساندویچ

رول کردم. وقتی داشتم این غذای خوشمزه رو میخوردم دیدم که داخلش

انگار استخون هست و دیدم بقیه بچه ها دارن میگن این املت انگار داخلش

استخون هست. تازه فهمیدم که این درواقع مرغ هست که برای تقسیم کردن و

راحتی در اون کاملا مخلوطش کردند و با بقیه مخلفات شبیه این به ظاهر

املت شده بود.

خاطرات سربازی قسمت ۱۷ رفتن به آموزشی با اتوبوس عجیب

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۴، ۱۲:۰۶ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

برای رفتن به پادگان آموزشی یکی از بچه ها اتوبوس

گرفته بود که الان یادم نمیاد چطوری این قضیه بوده و

چطور من قبول کردم و چه زمانی هزینه این کار رو

پرداخت کردم. ولی تا اونجایی که یادم میاد وقتی سوار

اتوبوس شدیم دیدیم که تمامی صندلی های مسافرین

رو برداشتند و بچه ها باید روی کف اتوبوس بشینن! حالا

چرا اینجور کردند اطلاعی ندارم. توی راه برای نماز صبح و

صبحانه نگه داشتند و وقتی از اتوبوس پیاده شدیم مثل

اینکه با راننده سر کرایه دعوا داشتند البته نه زد و خورد

فقط در حد اوقات تلخی و جر و بحث. توی اتوبوس بود

که فهمیدم پوشیدن و دراوردن لباس های سربازی خیلی

برام مشکل هست که البته یه مقدارش به خاطر تازگی

داشتن اون بود و اینکه هنوز با این نوع پوشش عادت

نداشتم. در کل باید بگم که سربازی رفتن سختیش در

رفتن هست و بیشتر سختی هاش همون روزهای

ابتداییش هست.

خاطرات سربازی قسمت ۱۶ ساخت اتیکت و غم هجران

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۵۳ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۱ نظر

روزی که برای گرفتن لباس رفته بودیم به ما گفتند که بر روی اتیکت ها چه چیزی بنویسیم و

من هم همین کار رو کردم. توی طالقانی در یک مغازه اتیکت ها رو سفارش و توی یک خیاطی که

یه مغازه دیگه ای بود، اون رو روی لباس ها دوخت زدیم. هنگامی که اتیکت رو برای مغازه

خیاطی برده بودیم چند سرباز ارتشی بودند که برای کاری اومده بودند. پدرم که همراه من بود

با آنها سر صبحبت رو باز کرد و سوالاتی پیرامون اینکه اهل کجا هستند و چقدر از سربازیشون

مونده پرسید که فکر کنم یکی از آنها گفت شش ماه دیگه از سربازیم باقی مونده و من اونجا

اندکی به حالشون غبطه خوردم که شش ماه از سربازیشون باقی مونده و اینکه توی اصفهان

مشغول خدمت هستند. وقتی به طالقانی میرفتم و می آمدم هوای پاییزی اون زمان و حال و

هوای اون دوره من رو بیشتر ناراحت و غمگین میکرد و از اینکه باید به شهر دیگه ای می رفتم و

ترک خونه میکردم اندکی نگرانم میکرد با اینکه آدم وابسته به خانواده و احساسی نبودم اما

اون زمان اندکی نگران بودم و تقریبا به هر کسی که میدیدم سربازی رفته و تمانش کرده و

مجبور نیست ترک وطن کنه غبطه میخوردم. 

اون روز پیاده روی در اصفهان و نفس کشیدن در هوای اونجا و حتی بودن در اصفهان هم برام لذت بخش

شده بود. فکر کنم هر زمان که من در مشکل به ظاهر

لاینحل و اجتناب ناپذیری گرفتار میشدم در این افکار و غبطه ها غرق میشدم. یادم هست

در زمانی که پروژه ام جواب نگرفته بود با اینکه زحمت زیادی براش کشیده بودم و از صفر

تا صدش از ایده تا طراحی و تایپ و همه چیزش رو خودم جلو برده بودم، به این افکار و غبطه ها

هجوم می آوردم که البته شاید هم اونها به من هجوم می آوردن!

خاطرات سربازی قسمت ۱۵ اندازه پوتین

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۲۶ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

قبل از اینکه به طالقانی برم یکی از پسر عمه

هام پوتین سربازیش رو داده بود که استفاده

کنم ولی پوتینش یک شماره از پای من کوچک

تر بود و شصت پا رو میزد. توی طالقانی اون رو

عوض کردم پوتینی که تا آخر سربازی داشتمش

و هنوز هم دارمش. پوتینی با ساقی کوتاه تر از پوتین هایی که دیگر

سربازان داشتند و اصلا هم پاهام رو نمیزد و با

اینکه یک شماره از پوتین پسر عمه ام بزرگتر

بود یه کم برای پاهام گشاد بود ولی باعث زدن

پاهام نشد. در دوران سربازی یک پوتین دیگه و

یک دست لباس دیگه هم دادند که اون پوتین سبک

تر بود و اندازه اش هم مناسب پاهام بود که اون

رو در قسمت خودش بیان میکنم.