روزی که برای گرفتن لباس رفته بودیم به ما گفتند که بر روی اتیکت ها چه چیزی بنویسیم و
من هم همین کار رو کردم. توی طالقانی در یک مغازه اتیکت ها رو سفارش و توی یک خیاطی که
یه مغازه دیگه ای بود، اون رو روی لباس ها دوخت زدیم. هنگامی که اتیکت رو برای مغازه
خیاطی برده بودیم چند سرباز ارتشی بودند که برای کاری اومده بودند. پدرم که همراه من بود
با آنها سر صبحبت رو باز کرد و سوالاتی پیرامون اینکه اهل کجا هستند و چقدر از سربازیشون
مونده پرسید که فکر کنم یکی از آنها گفت شش ماه دیگه از سربازیم باقی مونده و من اونجا
اندکی به حالشون غبطه خوردم که شش ماه از سربازیشون باقی مونده و اینکه توی اصفهان
مشغول خدمت هستند. وقتی به طالقانی میرفتم و می آمدم هوای پاییزی اون زمان و حال و
هوای اون دوره من رو بیشتر ناراحت و غمگین میکرد و از اینکه باید به شهر دیگه ای می رفتم و
ترک خونه میکردم اندکی نگرانم میکرد با اینکه آدم وابسته به خانواده و احساسی نبودم اما
اون زمان اندکی نگران بودم و تقریبا به هر کسی که میدیدم سربازی رفته و تمانش کرده و
مجبور نیست ترک وطن کنه غبطه میخوردم.
اون روز پیاده روی در اصفهان و نفس کشیدن در هوای اونجا و حتی بودن در اصفهان هم برام لذت بخش
شده بود. فکر کنم هر زمان که من در مشکل به ظاهر
لاینحل و اجتناب ناپذیری گرفتار میشدم در این افکار و غبطه ها غرق میشدم. یادم هست
در زمانی که پروژه ام جواب نگرفته بود با اینکه زحمت زیادی براش کشیده بودم و از صفر
تا صدش از ایده تا طراحی و تایپ و همه چیزش رو خودم جلو برده بودم، به این افکار و غبطه ها
هجوم می آوردم که البته شاید هم اونها به من هجوم می آوردن!