خاطرات سربازی قسمت ۵۵ گفتن به خانواده
وقتی که به ترمینال کاوه رسیدم بچه ها داشتند برای زاهدان بلیت میگرفتن ولی من که هنوز با این قضیه کنار نیومده بودم سریع به خونه برگشتم و وقتی به خونواده گفتم همگی تعجب کردند. شب هم به ترمینال اومدیم تا بلیت تهیه کنیم. اینکه من وقتی با یک قضیه ای روبرو میشم که براش سابقه ذهنی و سناریوی ذهنی نچیده باشم، اندکی دیر تصمیم گیری میکنم که این قضیه بعدها اصلاح شد البته به این صورت که من تقریبا برای بدترین و غیر محتمل ترین موارد سناریو میچینم و همین باعث میشه سریع تر تصمیم بگیرم اما هنوز برای مواردی که سناریو ندارم اندکی دیر تصمیم میگیرم.