جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کانال ایتا
https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کپی بلامانع است

خاطرات سربازی قسمت ۸۳ خوابیدن در نمازخانه و آخر دنیا

يكشنبه, ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۰۹ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

وقتی وارد هنگ شدیم به ما گفتند که بایستی در نمازخانه بمانید

که ما نیز همین کار را کردیم و وقتی وارد آنجا شدیم کولر گازی

روشن بود. اما در وسط های شب خاموش کردند که هوا خیلی

سرد شد. یکی یکی از بچه های قدیمی آنجا که دید ما به آنجا

آمده ایم و البته خوابیده بود گفت به آخر دنیا خوش آمدید. که

البته پر بیراه هم نگفته بود. تقریبا همه ما در بهت بودیم. در شوک

و بهت.

خاطرات سربازی قسمت ۸۲ پنهان کردن تلفن همراه در جیب پیراهن

يكشنبه, ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۰۷ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

وقتی به هنگ رسیدیم ساعت در حدود نیمه های شب بود. یادم هست که

مادرم تماس گرفت و گفت آنجا تلفن همراهت را برای ورود به هنگ

میگیرند و بایستی قایمش کنی. من هم فرصتی نداشتم و تلفن همراهم را

خاموش کردم و در جیب پیراهنم که زیر اورکت سربازی پوشیده بودم

گذاشتم. وقتی سربازی که ما را میگشت به جیبم رسید چون دفترچه

آموزشی سربازی در جیبم بود و مقداری پول هم با آن بود و آنها به ترتیب

در جیب اورکت و پیراهنم بودند اندکی برجسته شده بودند و من در

جواب گفتم که پول هست. دفترچه و پول که دروغ هم نگفتم. در هر

صورت از این جا گذشتیم و هیچ گاه هم من در مورد تلفن همراهم موردی

پیش نیامد خدا را شکر. ولی در همان جا تلفن یکی از بچه ها را گرفتند که البته بعدا خودش تلفنش را گرفت.

خاطرات سربازی قسمت ۸۱ رسیدن شب هنگام به جکیگور

يكشنبه, ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۰۵ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

وقتی در اتوبوس چابهار سوار شدیم و به مقصد جکیگور

در حرکت شدیم تنها جایی که پیاده شدیم برای نماز بود آن

هم مدت کم و در حد همان چند رکعت نماز و سپس در

جکیگور پیاده شدیم البته روبروی هنگ جکیگور. هنگ

جکیگور تقریبا در حدود یک الی یک و نیم کیلومتر با خود

جکیگور که به اصطلاح افراد بومی آنجا به دو راهی معروف

بود فاصله داشت. و خود هنگ جکیگور کنار جاده ترانزیتی بود

که از این لحاظ خوب بود.

خاطرات سربازی قسمت ۸۰ در ترمینال هنگام رفتن به جکیگور

شنبه, ۲۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۶:۴۵ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

وقتی اسامی را خواندن و اسم من نیز جزو جکیگوری ها بود به سرعت با بچه ها به ترمینال رفتیم. در آنجا نیز چند قضیه پیش آمد. یکی اینکه در گرفتن بلیت چند نفر مدام می آمدند و میگفتند بلیت از کجا بگیرید و اینجور چیزها و به طرز وحشت ناکی کنه بودند. یکی دیگر عطر و ادکلن فروش ها بودند که آنها در صورتی که یک نگاه به آنها میکردی ول کنت نبودند. من هم که بدم نمی آمد یک ادکلن بخرم آن هم برای خوشبویی بدنم که خیلی روی آن حساس بودم. یکی خریدم. بویش بد نبود هر چه

بود بهتر از بوی بد عرق و این جور چیزهاست. دیگر اینکه بچه های کوچکی بودند که مثلا دعا، چهار قل و این جور چیزها میفروختن که یکی از آنها یک دعا به من داد و گفت مال خودت و بعدا با جدیت دنبال پولش بود! این هم یک طریقه فروش بود که تا آن روز ندیده بودم. در مسیر هم یک لحظه اتوبوس برای کاری متوقف شد و و ما در آن لحظه نماز مغرب و عشاء را خواندیم. البته قبلش در ترمینال یک روحانی به ما گفت

که وضو را اینجا بگیرید که در راه زیاد متوقف نمیشود و وقتی برای این کار نیست.

روزی که قرار بود تقسیم بشیم و به یگان های خود بریم، با

دوستانی که قبلا توی آموزشی بودیم روبرو شدم و با

برخیشون صحبت کردم که تعدادیشون بسیار مضطرب بودند و

میترسیدند که توی مرز بیفتند. در اونجا از جایی که میترسوندن،

هنگ جکیگور بود که اسمش هم شاید ترسناک باشه. یادم

هست که اون کادری که داشت اسامی رو میخوند برای ساکت

کردن بچه ها میگفت اگر صحبت کنید یا شلوغ کنید جکیگور

میفرستمتون. این خودش یعنی اینکه جکیگور بد جایی بود.

خاطرات سربازی قسمت ۷۸ کپسول گاز

شنبه, ۲۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۶:۴۰ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

در زاهدان لوله کشی گاز نبود به همین جهت از کپسول های گاز استفاده

میکردند که این رو در اغلب جاها میدیدیم. این به جهت اینکه مدت

زیادی بود با کپسول گاز و این جور حرفها در اصفهان ندیده بودم برام

جالب بود. هر خانواری چند تا کپسول گاز داشتند. یادم هست که در

شهرستان خودمون قبل از ورود لوله کشی گاز نهایتا دو تا کپسول گاز

هر خانوار داشت و یا شاید هم سه تا. ولی در اونجا میدیدم که هر

خانواری چند عدد کپسول گاز داره شاید به این جهت که ما در

شهرستان بیشتر از نفت سفید استفاده می کردیم و کمتر از گاز بهره ای

می بردیم ولی در شهر برای استفاده برای بخاری هر اتاق و همچنین آب

گرم کن و پخت و پز از کپسول استفاده میکردند که مجموع این کپسول

ها تعداد زیادی میشد. توی پاسگاه بخاریشون نفتی بود.

خاطرات سربازی قسمت ۷۷ لباس بلوچی

شنبه, ۲۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۶:۳۷ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

به اشتباه خیال می کردم که هر کسی لباس بلوچی داره، اهل تسنن

است تا اینکه با یکی از همین افراد با این فرم لباس هم صحبت شدم

اون هم وقتی داشتیم یک ماشین رو به پارکینگ می بردیم. راننده

یدک کش بود. وقتی به او گفتم شما اهل تسنن هستید؟ گفت من

بلوچی نیستم یعنی افرادی که بلوچی هستند اهل تسنن هستند. و

اینکه افراد شیعه مذهب زابلی بودند اغلب. و یا شاید هم همگی

زابلی بودند یعنی اصالتا زابلی بودند. نکته دیگر اینکه این افراد با

لباس های بلوچی برای گرم کردن خودشون از پتوهایی شبیه به

پتوی مسافرتی استفاده میکردند و اون رو دور خود یا روی شونه

هاشون می انداختند که من این رو در ترمینال وقتی می خواستیم

از زاهدان خارج بشیم مشاهده کردم.

خاطرات سربازی قسمت ۷۶ روبوسی دو طرفه

جمعه, ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۲۲ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

در زمانی که در زاهدان بودم از رسومات مردم آنجا این

بود که وقتی به یکدیگر میرسیدند روبوسی میکردند و

این روبوسی سه طرفه نبود و فقط دو طرفه بود!

منظورم این است که وقتی روبوسی میکردند یک

روبوسی به طرف راست و یک روبوسی به طرف چپ

صورت میکردند ولی در بقیه جاهایی که تا حالا دیده

بودم این روبوسی سه طرفه بود یعنی یک روبوسی دیگر

به سمت راست نیز بود. در کل من چون خودم اهل

روبوسی نبودم از این مسئله طفره میرفتم و انجامش

نمیدادم. البته رسم خوبی بود و این نشان از صمیمیت

افراد بود.

خاطرات سربازی قسمت ۷۵ پست های پشت بام کلانتری

جمعه, ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۲۱ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

در کلانتری ۱۹ که بودیم تقریبا راحت ترین کاری که برای یک سرباز موجود بود، نگهبانی در پشت بام کلانتری بود. مکانی تقریبا همیشه آرام و در یک محدوده کم و اینکه پست ها به صورت دو ساعت چهار ساعت بود، یعنی دو ساعت نگهبانی و چهار ساعت استراحت. البته تنها ایراد کار این بود که در زمان چهار ساعتی که در خود کلانتری بودی، هر چه کار بود روی سرت میریختند! در آنجا هر چه بیرون کلانتری بودی از درگیری با کارهای کلانتری آسوده تر بودی. در نتیجه پست پشت بام کلانتری و مواردی از این دست، یک راحتی همراه با برخی سختی ها بود.

خاطرات سربازی قسمت ۷۴ نان زابلی و باز هم گرسنگی همیشگی

پنجشنبه, ۲۴ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۲۸ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

در زاهدان نان مصرفی اغلب مردم و نانی که در نانوایی ها تهیه میشد، نان نیمه حجیمی بود به نام نان زابلی که شبیه نان شیرمال بود که بزرگ و ضخیم بود ولی شیرینی آن به اندازه نان شیرمال نبود -اینکه میگم اغلب مردم و نانوایی ها به این دلیله که هرچی نونوایی دیدم از همین نوع نان پخت میکرد- من خودم به شخصه طرفدار چنین نانی بودم و این نان از آن چیزهایی بود که انسان رو سیر میکرد. ولی یادم هست که در زاهدان هم خیلی سیر نبودم و تقریبا گرسنگی های همیشگی که در آموزشی داشتم آنجا هم پابرجا بود. این رو هم بگم که در زاهدان نیز من ورزش همیشگی خود رو داشتم که پرس سینه و بشین پاشو بود، حتی در پست های نگهبانی هم این ورزش ها رو انجام میدادم مخصوصا وقتی در شب که هوا سرد میشد. شاید علت گرسنگی هام در آنجا، همین ورزش ها بود.