جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کانال ایتا
https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کپی بلامانع است

خاطرات سربازی قسمت ۳۰ نان فتیر

پنجشنبه, ۱۰ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۴۸ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

یکی از سوغاتی های شهر اراک نان فتیر بود

که من برای استفاده شخصی

و اینکه مقداری از گرسنگی همیشگیم

رو کم کنم از این نونها میخریدم و

استفاده میکردم. نون خوشمزه ای بود

و هم نون بود و هم شیرینی و هم

کیک. البته این رو هم بگم که برای

خرید این نون ها باید به اراک میرفتیم

که در اونجا هم نانوایی هایی برای

پخت نان فتیر وجود داشت که

تعدادشون هم زیاد بود و هر نانوایی

نان فتیرش با نانوایی دیگر تا حدودی

متفاوت بود.

خاطرات سربازی قسمت ۲۹ رفع بوی عرق و شستن لباس های ضخیم سربازی

چهارشنبه, ۹ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۴۳ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

لباس هایی که به ما داده بودند زخیم بودن و برای شستنشون نیاز

به آب گرم و همچنین ماشین لباس شویی داشت که ما هیچ

کدوم رو نداشتیم. پودر ماشین لباسشویی هم فایده ای نداشت

و نمیتوست توی آب حل بشه و یک چیز دیگه هم اینکه ظرفی هم

برای این کار نداشتیم. برای اینکه لباسهام کمتر بوی عرق بگیره

یک بار که به اراک رفتم یک اسپری گرفتم که بوی خوبی داشت و

همچنین یک مشک از فرهنگی نمازخونه اونجا گرفتم و همچنین

یک عطر گل محمدی که همه این ها بوی خوبی داشتند. بعدها

فهمیدم که بایستی از صابون لباسشویی استفاده میکردم و اینکه

برای جلوگیری از بوی عرق هم بایستی از دئودورانت و امثال

اینها استفاده میکردم که فکر و تجربه من تا این اندازه نبود.

خاطرات سربازی قسمت ۲۸ عادت به بیرون بودن دست ها

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۲۵ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

یکی از عادت هایی که ما رو مجبور به داشتنش میکردند، عادت به

بیرون بودن دست ها بود که این عادت رو من با تمرین و

ممارست تونستم توی خودم نهادینش کنم و تا الان هم این عادت

رو تا حدودی حفظ کردم. دقت در حرکات و دستورات نظامی نشون میده

این دستورات به خاطر یک سری عقلانیت و دقایقی است که برای

راحتی و امنیت خود فرد به کار میره و این عقلانیت نهفته در این

حرکات بود که من رو مشتاق به حفظ این حرکات میکرد. یادم

میاد یکی از بچه ها حواسش نبود و دستش رو توی جیبش

گذاشته بود که فرمانده گفت فردا باید جیبت رو بدوزی. یادم میاد

دستام توی سوز سرمای اونجا و در پست های بیرون از محوطه

های سرپوشیده خشک شده بود و گاهی هم از شدت خشکی زخم میشد. اون زمان و البته الان هم من اهل کرم و چرب کردن و این حرفها نبودم

و چون میخواستم وضو بگیرم این ها رو مانع میدونستم و

علاقه ای نسبت به استفاده از اونها نداشتم.

خاطرات سربازی قسمت ۲۷ حمام صبحگاهی و اخلاق مسئول حمام

دوشنبه, ۷ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۱۴ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

تنها زمانی که میتونستی به صورت همه روزه حمام بری و

محدودیتی نداشتی، صبح زود بود. البته یک روز در هفته هم به

عنوان وقت مخصوص حمام قرار داشت که به هر گروهان تعلق

میگرفت. مسئول حمام یک سرباز صفر بود که اخلاق چندان

خوبی نداشت و لهجه عجیبی هم داشت و نشون میداد که بچه

روستا بود. البته شاید هم به دلیل کارش بود و اینکه اونجا یک

محیط نظامی بود که اگه به قول معروف یه کم شل بیای

نمیشه جمعش کرد. به همین دلیل سخت گیری های خودش رو

داشت و اینکه اونجا با هر اخلاق و هر فرهنگی حضور داشتند که اگر نتونی مدیریت کنی و کار از دستت در بره، به دست گرفتن دوباره کار سخت میشد. 

ولی در کل حمام رفتن صبحگاهی به دلیل دوری اندکی که با گروهان ما داشت و اینکه هوای اراک سرد بود و سوز سردی داشت اندکی و یا شاید بیش از اندکی، ترسناک جلوه میکرد.

خاطرات سربازی قسمت ۲۶ بوفه مواد غذایی

يكشنبه, ۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۲۴ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

توی پادگان تقریبا هر قسمتی یا چند یگان یکی یک بوفه وجود داشت

که در اون بیسکوییت یا ساندویچ کالباس و چیزهایی از این دست میفروختند که بعضی مواقع که خیلی گرسنه میشدم

یک ساندویچ کالباس میخوردم با نوشابه یا بدون آن.

در هر صورت خیلی در رفع گرسنگی موثر نبود و اینکه گاهی اوقات

کلم های داخل ساندویچ به قدری مونده بودند که بوی زننده ای شبیه به بوی تعفن میدادند ولی با این حال من اونها رو

از شدت گرسنگی میخوردم!

خاطرات سربازی قسمت ۲۵ خوردن قند به جای شکلات و آبنبات

يكشنبه, ۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۱۵ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

به هر سربازی مقداری قند به عنوان سهمیه میدادن که این قند شکسته بود. من این قند رو توی جیبم میگذاشتم تا هنگام گرسنگی و نبود خوراکی از اونها استفاده کنم تا ضعف شکمم مقداری فروکش کنه و به قول معروف اندکی جون بگیرم.

البته توی روزهای اول شکلات و تنقلات زیادی داشتم ولی همونطور که گفتم همون هفته اول تقریبا تموم شد.

خاطرات سربازی قسمت ۲۴ تمام شدن تنقلات و هر آنچه آورده بودیم در هفته اول

يكشنبه, ۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۰۹ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۱ نظر

توی آموزشی تقریبا همیشه گرسنه بودم و این به دلیل فعالیت بدنی زیادی بود که داشتیم.

از دویدن تا کلاغ پر و بشین پاشو و خیلی چیزهای دیگه.

این فعالیت و گرسنگی به قدری بود که تقریبا هفته اول تمامی خوراکی ها و تنقلاتی که آورده بودم تموم شد و اینکه برای غذا خوردن تقریبا اولین نفر بودم که به سالن غذا خوری میرفتم

مخصوصا برای صبحانه. و اینکه با غذا، نون اضافه زیادی میگرفتم که خدا رو شکر نون اضافه به اندازه بود و گاهی اوقات هم مقداری نون توی سالن غذاخوری میگذاشتند که غالبا خشک بود ولی بهتر از هیچی بود.

خاطرات سربازی قسمت ۲۳ چای

شنبه, ۵ بهمن ۱۴۰۴، ۰۲:۲۱ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

من آدم چای خوری بودم ولی نه از اون چای خورهایی که معتاد بهش باشن.

ولی هر کسی من رو میدید و از چای خوردنم باخبر بود خیال میکرد که یک معتاد به چایی هستم.

در اونجا اوایل چای نمیخوردم به خاطر اینکه ظرف مناسبی براش نداشتم

و اینکه یک صف تقریبا طولانی داشت که گرسنگی این حوصله رو برای من نمیگذاشت که بخوام چای بگیرم.

و اینکه چای با غذا داده میشد که من عادت به خوردن چای با غذا نداشتم، ولی چند روز بعدش به این فکر افتادم که

داخل بطری های نوشابه ای چای بگیرم اون هم بعد از صرف غذا که

دیگه صف نبود، یعنی بچه ها چایشون رو قبل از غذا گرفته بودن و صفی برای چای نبود. 

این رو هم بگم که چای مصرفی در جایی که بودیم چای ایرانی بود که من

بدم نمیومد و طرفدارش هم بودم.

خاطرات سربازی قسمت ۲۲ رستوران سازی سالن غذا خوری و تقسیم مرغ

جمعه, ۴ بهمن ۱۴۰۴، ۰۱:۳۱ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۱ نظر

اگر یادتون باشه گفتم که روز اول نهار برنج و املت بود که البته

املت نبود در واقع مرغ بود ولی برای اینکه تقسیم کردنش راحت

باشه اون رو مخلوط کرده بودند و شبیه به املت شده بود. بچه ها

اومدند و سالن غذا خوری رو با توجه به تعداد میزهاش برای گروه

ها مشخص کردند و هر گروهی دو تا میز به اون تعلق میگرفت یا

شایدم سه تا میز که میتونستند بر سر میزها بشینن و غذاشون

رو میل کنند. با این چیدمان گفتند که مرغ ها رو به تعداد نفرات

هر گروه تقسیم بندی میکنند تا هر کدوم بدونند که چقدر مرغ به

گروهشون تعلق میگیره تا بتونند اونها رو بین خودشون تقسیم

کنند. همین هم شد و به این ترتیب این سنت خوب رو در سالن

غذا خوری رواج دادیم. با این ترتیب دیگه مرغها له نمیشد و

همونطور سالم برای افراد گروه کنار گذاشته میشد و هر گروه مرغ

رو بین افرادش تقسیم میکرد.

خاطرات سربازی قسمت ۲۱ آموزش ترتیل قرآن کریم و یک درس بزرگ

پنجشنبه, ۳ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۲۰ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

همون چند روز اولی که اونجا رفتیم یکی از افراد کادر اونجا که

سرباز هم بود اومد و گفت که یک کلاس ترتیل قرآن کریم دایر

هست که دو یا سه روز در هفته بود که یادم نیست دقیقا، 

و شما میتونید در این کلاس ها شرکت کنید و در آخر

مدرکش رو هم بهتون میدیم. اون سرباز گفت که شما چه در این

کلاس شرکت کنید و چه شرکت نکنید این دو ماه آموزشی تموم

میشه و شما از درب اینجا میرید بیرون و به یگان خدمتی خودتون

میرید پس چه بهتره که از این فرصت استفاده کنید و دست خالی

از اینجا بیرون نرید. این برای من یک درس بزرگی بود زیرا این حرف

قابل تعمیم به بقیه موارد و جاها هم هست. یعنی زمان میگذره و تموم میشه

چه بخواهیم و چه نخواهیم 

و این تفاوتی در ما نمیکنه

اما اینکه چه استفاده ای از این زمان ببریم،

اینجاست که تفاوت ها ظاهر میشه.

یعنی ببین زمانت چگونه میگذره نه اینکه

چقدر گذشته و چقدر مونده. که البته این جملات رو،

اونهایی که سرباز هستند بهتر درک میکنند.

مقوله ای به نام پر کردن اقامت و رفتن به مرخصی.