جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کانال ایتا
https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کپی بلامانع است

خاطرات سربازی قسمت ۱۴ تعویض و کوچک کردن لباس

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۱۶ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

همونطور که اون سرباز به من گفت به طالقانی

رفتم، اینجا باید بگم که طالقانی نام یک

خیابان در اصفهان است که معروف به خرید

و فروش ابزار و قطعات اکترونیکی و

کامپیوتری است و لباس و ابزارهای سربازی

و نظامی هم در اونجا میفروشند. توی طالقانی

به یک مغازه رفتم و یکی از لباس ها را

تعویض کردم و پوتین رو نیز تعویض کردم

که باورم هم نمیشد. برای این تعویض یک

هزینه ای هم گرفتند که زیاد نبود.

البته این رو هم بگم که فقط یک شلوار و 

یک پیراهن رو تعویض کردم و یک دست دیگر رو

به یک خیاطی بردم تا برام کوچیکش کنه.

وقتی رسیدیم ترمینال توی اصفهان ساعت تقریبا طرفای سه صبح بود هر

کدوم از بچه ها داشتن ماشین میگرفتن برای خونه هاشون. خیابونها تقریبا

هیچ کس نبود و ترمینال ساکت ساکت بود. از اونجایی که تقریبا خجالتی

بودم به خودم گفتم تا خونه پیاده میرم و فوقش یه ساعت توی راهم! اما

یه ماشین جلوم وایساد که تاکسی بود و بهش گفتم فلان جا چقدر میگیری

گفت شیش تومن گفتم باشه. سوار که شدم طرفای همونجایی که گفته

بودم پیاده شدم. یه کمی ترس داشتم ازاینکه طرف ناباب باشه که البته

آدم بدی نبود و چون میدونست سربازم باهام راه اومد و زیاد برای کرایه چونه نزدم.

این حرفها و فکرها از تا حدودی خجالتی بودن من ناشی میشد و یا شاید هم کمبود اعتماد به نفس.

وقتی خونه رسیدم بابام داشت آماده میشد بیاد ترمینال چون فکر میکرد

من خجالت کشیدم ماشین بگیرم و هنوز ترمینال وایسادم.

خاطرات سربازی قسمت ۱۲ انتظار برای اتوبوس اصفهان و آشنایی با چند نفر

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۲:۰۵ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

وقتی کارمون تموم شد و رفتیم بیرون پادگان چند تا از بچه ها

رفتن تا یک اتوبوس بگیرن برای اصفهان. این رو هم بگم که من

در محیط هایی که برام تازگی داشت خیلی حرف نمیزدم با اینکه

آغازگر سخن هم تقریبا همیشه خودم بودم. تا حدودی آدم

خجالتی بودم البته نه از اون خجالتی هایی که تو سری خور

باشن. یادم نمیاد نماز مغرب و عشا رو کجا خوندیم ولی یادم میاد

وقتی رسیدیم اصفهان تقریبا ساعت سه نصف شب بود. اونجا

کنار پادگان با برخی از بچه ها از چیزهای مختلف صحبت

میکردیم و تقریبا تبادل اطلاعات بود. مثلا آرم بانک اقتصاد نوین

رو برای یکی از بچه ها شرح دادم اون هم متقابلا گفت که بر روی

نقطه یاهو مسنجر اگه کلیک کنی چیز جالبی میشنوی. آرم بانک

اقتصاد نوین مثل علامت درصد میمونه که دو نقطه اطرافش

نقطه های بانک و نوین هست و سه خط وسط یکی اختصار ب

هست که نقطش همون نقطه اول است و خط دومی علامت الف

اقتصاد و سومی هم نون ابتدای نوین هست. البته یادم نمیاد که این موارد رو او گفت یا من. اگر بر روی نقطه

یاهو کلیک کنید یکی با صدای بلند میگه یا هوووووووو. البته

الان سایت یاهو دیگه استفاده سابق رو نداره.

خاطرات سربازی قسمت ۱۱ گرفتن لباس و کوله پشتی

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۲:۰۲ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

لباسایی که بهمون دادن تمامشون از اندازه من بیشتر بود. از

پوتین بگیر تا شلوار و پیراهنی که بهمون دادن. یه تعداد از

بچه ها همونجا لباساشون رو با بچه های دیگه تعویض

میکردن ولی از مال من انگار پیدا نمیشد، البته شاید هم

تلاشی برای این کار نکردم. همونجا یکی از بچه هایی که

چند باری در شهرک آزمایش دیدمش و شایدم چند کلمه ای

باهاش حرف زدم، بهم گفت که طالقانی میتونم این لباسا رو

تعویض کنم. گفتم پوتینم خیلی بزرگه فکر نکنم برش دارن

و یا چیزی تو این مایه ها گفتم. ولی گفت نه اونجا برات

تعویض میکنه، همین هم شد. کوله پشتی شبیه یک

استوانه بود که شامل دو تا پتو و لباس میشد. البته یادم

نمیاد پتو رو همونجا دادن یا بعدا ولی فکر کنم پتو هم

باهاش بود به خاطر اینکه سنگین بود و برای جابجاییش

باید روی دوشم مینداختمش.

خاطرات سربازی قسمت ۱۰ نماز آخر وقت و چند مورد دیگر

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۲:۰۱ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

توی پادگان که رفتیم یادم نمیاد چقدر ما رو به صف کردن و یا اینکه کجاها

رفتیم ولی از چیزایی که یادم میاد یکیش همین نماز آخر وقت بود که نماز

ظهر و عصر بود. خیلی سریع و اکسپرسی تک و تنها در کنار آسایشگاه یک

یگان روی یک کارتن نمازم رو خوندم. یادم میاد که هنگام ورودمون به پادگان

کارهامون فشرده بود از نام نویسی تا دادن لباس بهمون و چیزهای دیگه ای

که یادم نمیاد باعث شد نمازم دیر بشه اما تا اونجایی که یادم میاد نمازم قضا

نشد، خدا رو شکر. اونجا که بودم توی لیست اسامی که میخوند اسم چند تا از

هم دانشگاهیام رو خوند ولی اثری از هیچ کدوم نبود. این رو هم بگم که من

هر جا میرفتم تقریبا تنها بودم. تنهای تنها. منظورم از تنها اینه که دوست و رفیقی با من نبود مخصوصا از نوع قدیمیش.

خاطرات سربازی قسمت ۹ در اتوبوس و پادگان

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۵۹ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

وقتی ترمینال سوار اتوبوس شدیم چیز زیادی یادم نمیاد و اینکه توی اون

لحظات به چی فکر میکردم و با چه افرادی آشنا شدم و کنار دستیم توی

اتوبوس کی بود و پذیرایی چی بود و اینکه فیلمی که پخش شد چی بود، چیز

زیادی یادم نمیاد فقط فکر کنم فیلمی که توی اتوبوس برامون گذاشتن یه

فیلم اکشن و جنگی بود که یکی از بچه ها گفت چون داریم میریم سربازی

همچین فیلمی واسمون گذاشتن که شاید خودمم به این قضیه فکر میکردم یا

فکر میکنم یکی این رو گفته. البته این فیلم های توی اتوبوس هم خودش

عالمی داره و من تقریبا فیلم هایی که سینمایی بوده و به ندرت از تلوزیون

پخش میشد رو در اتوبوس دیدم. این رو داشته باشید تا بعدا توی یه موضوع

جداگونه در موردش حرف میزنم.

خاطرات سربازی قسمت ۸ آهنگ کاروان بنان

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۵۸ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

توی مسیر خونه تا شهرک آزمایش و برگشت از اونجا به خونه و

دوباره رفتن به ترمینال یه آهنگی بود از مرحوم بنان که توی یک سی

دی ام پی تری بود که تا حالا به اون گوش نداده بودیم (من و بابام) ولی مثل

اینکه توی این اوضاع و احوال کشفش کردیم و مدام اون رو گوش

میکردیم. اسم آهنگ، کاروان بود که خیلی با حال و هوای اون روز ما

همخونی داشت یا حداقل تونست خاطره ای رو برای خودش بسازه.

راستی! این رو هم بگم که ماشین پدرم یه پراید مدل ۷۹ بود.

خاطرات سربازی قسمت ۷ افتادن توی شهر خودمون

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۴۷ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

همونطور که گفتم بیشتر بچه ها یا بهتره بگم تمام بچه ها دغدغه این رو

داشتن که توی شهر خودشون بیفتن و این رویایی بود که تحققش خیلی

شیرین بود حتی شیرین تر از کارت پایان خدمت. این رو به این خاطر

میگم که توی اون لحظات، رویایی که از همه محتمل تر بود و البته شیرین

تر، همین افتادن توی شهر خودمون بود و اینکه بعدها یکی از رفقام از خاطرات

سربازیش تعریف میکرد که وقتی برگه اعزام به یگانش بعد از آموزشی

اومد و متوجه شد توی شهر خودشون افتاده خوشحالیش به قدری بود

که پایان خدمتش این اندازه خوشحالش نکرده بود.

این قصه افتادن توی شهر خودمون حالا حالاها ادامه داره که بعدا

بازم بهش میپردازم.

خاطرات سربازی قسمت ۶ شهرک آزمایش و اجتماع مشمولین

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۴۵ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

روزی که من اعزام داشتم، رفتیم -من و بابام- شهرک آزمایش. اونجا عده

زیادی اومده بودن برای سربازی و اعزام به خدمت. اونجا

یه بنده خدایی بود که فکر کنم از کادری ها بود که اخلاق

خوبی داشت و بچه ها سوالات زیادی ازش میپرسیدن در

مورد اینکه کجا قرار هست خدمت کنند و این جور چیزها.

اون بنده خدا در پاسخ به اینکه کجا اعزام میشیم فقط

گفت اگر متاهل باشیم توی شهر خودمون خدمت میکنیم.

توی شهرک آزمایش اتفاق خاصی رخ نداد فقط من برخی

چهره ها رو دیدم که بعدها این آشنایی کوتاه مقدمه

دوستی های بیشتری شد.

دست آخر بهمون گفتن که براتون چند تا اتوبوس رزرو شده

به مقصد اراک و پادگان مالک اشتر اونجا ساعت فلان باید ترمینال کاوه باشید

تا با اتوبوس برید.

خاطرات سربازی قسمت ۵ تراشیدن سر

شنبه, ۲۸ دی ۱۴۰۴، ۰۷:۳۷ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

میدونستم که برای سربازی باید موی سرمون رو کوتاه کنیم و

من از همون روزی که باید میرفتم لباسام رو بگیرم موی سرم رو

کوتاه کردم البته یادم نمیاد که قبل از رفتن برای گرفتن

لباس بود یا بعد از اومدن از اونجا. اینکه موی سر

رو کوتاه کنی و بری خیلی جلوتر از بقیه کارات پیش میفته

به خاطر اینکه اونجا وادارت میکنن موهات رو کوتاه کنی.

نمیدونم چرا خیلی از بچه با این قضیه سر تراشیدن مشکل

داشتن جالب اینجا بود که خیلیهاشون هم همچین موی

پرپشت و جالبی هم نداشتن، البته این رو هم بگم که یکی از

علت هاش بی کلاسی دونستن سر تراشیده و برچسب

سرباز به پیشونی خوردن بود که بچه ها از سر تراشیدن

طفره میرفتن. جالب تر اینکه هر چی تحصیلات سربازا کمتر

بود مقاومت در برابر سر تراشیدن هم بیشتر بود. البته این

رو از تجربه همه دوران سربازیم میگم نه فقط دوره

آموزشی. این رو هم بگم که سر تراشیدن فقط برای سرباز

صفرها اجبار بود تا اونجایی که یادم هست و در دوران

آموزشی برای همه این اجبار وجود داشت.