جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کانال ایتا
https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کپی بلامانع است

۶۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات سربازی» ثبت شده است

خاطرات سربازی قسمت ۲۷ حمام صبحگاهی و اخلاق مسئول حمام

دوشنبه, ۷ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۱۴ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

تنها زمانی که میتونستی به صورت همه روزه حمام بری و

محدودیتی نداشتی، صبح زود بود. البته یک روز در هفته هم به

عنوان وقت مخصوص حمام قرار داشت که به هر گروهان تعلق

میگرفت. مسئول حمام یک سرباز صفر بود که اخلاق چندان

خوبی نداشت و لهجه عجیبی هم داشت و نشون میداد که بچه

روستا بود. البته شاید هم به دلیل کارش بود و اینکه اونجا یک

محیط نظامی بود که اگه به قول معروف یه کم شل بیای

نمیشه جمعش کرد. به همین دلیل سخت گیری های خودش رو

داشت و اینکه اونجا با هر اخلاق و هر فرهنگی حضور داشتند که اگر نتونی مدیریت کنی و کار از دستت در بره، به دست گرفتن دوباره کار سخت میشد. 

ولی در کل حمام رفتن صبحگاهی به دلیل دوری اندکی که با گروهان ما داشت و اینکه هوای اراک سرد بود و سوز سردی داشت اندکی و یا شاید بیش از اندکی، ترسناک جلوه میکرد.

خاطرات سربازی قسمت ۲۶ بوفه مواد غذایی

يكشنبه, ۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۲۴ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

توی پادگان تقریبا هر قسمتی یا چند یگان یکی یک بوفه وجود داشت

که در اون بیسکوییت یا ساندویچ کالباس و چیزهایی از این دست میفروختند که بعضی مواقع که خیلی گرسنه میشدم

یک ساندویچ کالباس میخوردم با نوشابه یا بدون آن.

در هر صورت خیلی در رفع گرسنگی موثر نبود و اینکه گاهی اوقات

کلم های داخل ساندویچ به قدری مونده بودند که بوی زننده ای شبیه به بوی تعفن میدادند ولی با این حال من اونها رو

از شدت گرسنگی میخوردم!

خاطرات سربازی قسمت ۲۵ خوردن قند به جای شکلات و آبنبات

يكشنبه, ۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۱۵ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

به هر سربازی مقداری قند به عنوان سهمیه میدادن که این قند شکسته بود. من این قند رو توی جیبم میگذاشتم تا هنگام گرسنگی و نبود خوراکی از اونها استفاده کنم تا ضعف شکمم مقداری فروکش کنه و به قول معروف اندکی جون بگیرم.

البته توی روزهای اول شکلات و تنقلات زیادی داشتم ولی همونطور که گفتم همون هفته اول تقریبا تموم شد.

خاطرات سربازی قسمت ۲۴ تمام شدن تنقلات و هر آنچه آورده بودیم در هفته اول

يكشنبه, ۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۰۹ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۱ نظر

توی آموزشی تقریبا همیشه گرسنه بودم و این به دلیل فعالیت بدنی زیادی بود که داشتیم.

از دویدن تا کلاغ پر و بشین پاشو و خیلی چیزهای دیگه.

این فعالیت و گرسنگی به قدری بود که تقریبا هفته اول تمامی خوراکی ها و تنقلاتی که آورده بودم تموم شد و اینکه برای غذا خوردن تقریبا اولین نفر بودم که به سالن غذا خوری میرفتم

مخصوصا برای صبحانه. و اینکه با غذا، نون اضافه زیادی میگرفتم که خدا رو شکر نون اضافه به اندازه بود و گاهی اوقات هم مقداری نون توی سالن غذاخوری میگذاشتند که غالبا خشک بود ولی بهتر از هیچی بود.

خاطرات سربازی قسمت ۲۳ چای

شنبه, ۵ بهمن ۱۴۰۴، ۰۲:۲۱ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

من آدم چای خوری بودم ولی نه از اون چای خورهایی که معتاد بهش باشن.

ولی هر کسی من رو میدید و از چای خوردنم باخبر بود خیال میکرد که یک معتاد به چایی هستم.

در اونجا اوایل چای نمیخوردم به خاطر اینکه ظرف مناسبی براش نداشتم

و اینکه یک صف تقریبا طولانی داشت که گرسنگی این حوصله رو برای من نمیگذاشت که بخوام چای بگیرم.

و اینکه چای با غذا داده میشد که من عادت به خوردن چای با غذا نداشتم، ولی چند روز بعدش به این فکر افتادم که

داخل بطری های نوشابه ای چای بگیرم اون هم بعد از صرف غذا که

دیگه صف نبود، یعنی بچه ها چایشون رو قبل از غذا گرفته بودن و صفی برای چای نبود. 

این رو هم بگم که چای مصرفی در جایی که بودیم چای ایرانی بود که من

بدم نمیومد و طرفدارش هم بودم.

خاطرات سربازی قسمت ۲۲ رستوران سازی سالن غذا خوری و تقسیم مرغ

جمعه, ۴ بهمن ۱۴۰۴، ۰۱:۳۱ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۱ نظر

اگر یادتون باشه گفتم که روز اول نهار برنج و املت بود که البته

املت نبود در واقع مرغ بود ولی برای اینکه تقسیم کردنش راحت

باشه اون رو مخلوط کرده بودند و شبیه به املت شده بود. بچه ها

اومدند و سالن غذا خوری رو با توجه به تعداد میزهاش برای گروه

ها مشخص کردند و هر گروهی دو تا میز به اون تعلق میگرفت یا

شایدم سه تا میز که میتونستند بر سر میزها بشینن و غذاشون

رو میل کنند. با این چیدمان گفتند که مرغ ها رو به تعداد نفرات

هر گروه تقسیم بندی میکنند تا هر کدوم بدونند که چقدر مرغ به

گروهشون تعلق میگیره تا بتونند اونها رو بین خودشون تقسیم

کنند. همین هم شد و به این ترتیب این سنت خوب رو در سالن

غذا خوری رواج دادیم. با این ترتیب دیگه مرغها له نمیشد و

همونطور سالم برای افراد گروه کنار گذاشته میشد و هر گروه مرغ

رو بین افرادش تقسیم میکرد.

خاطرات سربازی قسمت ۲۱ آموزش ترتیل قرآن کریم و یک درس بزرگ

پنجشنبه, ۳ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۲۰ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

همون چند روز اولی که اونجا رفتیم یکی از افراد کادر اونجا که

سرباز هم بود اومد و گفت که یک کلاس ترتیل قرآن کریم دایر

هست که دو یا سه روز در هفته بود که یادم نیست دقیقا، 

و شما میتونید در این کلاس ها شرکت کنید و در آخر

مدرکش رو هم بهتون میدیم. اون سرباز گفت که شما چه در این

کلاس شرکت کنید و چه شرکت نکنید این دو ماه آموزشی تموم

میشه و شما از درب اینجا میرید بیرون و به یگان خدمتی خودتون

میرید پس چه بهتره که از این فرصت استفاده کنید و دست خالی

از اینجا بیرون نرید. این برای من یک درس بزرگی بود زیرا این حرف

قابل تعمیم به بقیه موارد و جاها هم هست. یعنی زمان میگذره و تموم میشه

چه بخواهیم و چه نخواهیم 

و این تفاوتی در ما نمیکنه

اما اینکه چه استفاده ای از این زمان ببریم،

اینجاست که تفاوت ها ظاهر میشه.

یعنی ببین زمانت چگونه میگذره نه اینکه

چقدر گذشته و چقدر مونده. که البته این جملات رو،

اونهایی که سرباز هستند بهتر درک میکنند.

مقوله ای به نام پر کردن اقامت و رفتن به مرخصی.

خاطرات سربازی قسمت ۲۰ اهل دهات بودن!

چهارشنبه, ۲ بهمن ۱۴۰۴، ۰۹:۵۱ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۱ نظر

توی سربازی جوی که حاکم هست اینه که بایستی ثابت کنی

بچه ننه نیستی و به اندازه کافی بزرگ شدی و کسی نمیتونه

بهت زور بگه و از این جور حرفها. اونجا اکثر بچه ها در صدد

اثبات این بودند که بچه شهر نیستند و اصالتا اهل روستا هستند

به خاطر اینکه اهل روستا بودن چند ویژگی داشت که یکیش

سخت جون بودن و توانایی بدنی و همچنین اهل دوری از

خونواده و دیار خودش و اینکه میتونه

 روی پای خودش بایسته و در کل بچه ننه نیست.

خاطرات سربازی قسمت ۱۹ نداشتن ظرف غذا

سه شنبه, ۱ بهمن ۱۴۰۴، ۰۹:۲۷ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۱ نظر

چون بهمون گفته بودن که ظرفی برای غذا نیارید ما هم همین

کار رو کردیم و ظرفی برای غذا نیاوردیم که در روز اول مشکل

پیدا کردیم ولی یکی از بچه ها که به شهر رفت گفتم برام یک

بشقاب و یک قاشق بخره که همیین کار رو کرد و انصافا بشقاب

خوبی بود به خاطر اینکه کمی گود بود و برای غذاهای آبکی هم

مناسب بود. این ظرف غذا تا آخر سربازی با من بود و الان هم از

اون توی خونه استفاده میشه. یک بشقاب استیل با یک قاشق

استیل که جنس محکم و خوبی هم داشتند.

خاطرات سربازی قسمت ۱۸ برنج و املت استخوان دار

سه شنبه, ۱ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۲۱ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

اولین روز آموزشی روز سختی بود به خاطر تازگی داشتن حرکات و سکناتش و

اینکه محیط و رفتارهای محیط به گونه ای میشه که فکر میکنی یک شوک به

زندگیت وارد شده و اگر انسان ضعیفی باشی همونجا کم میاری. با این حال

چون خیلی ما رو دونده بودند و خیلی خسته شده بودیم بعد از نماز ظهر و

عصر رفتیم برای خوردن نهار. بیرون از سلف غذاخوری بوی املت میومد و

وقتی داخل شدیم دیدم که بچه ها برنج داشتند با چییزی شبیه املت بر روی

غذاشون! در نگاه اول تعجب کردم از اینکه آیا املت هم میتونه یک غذای

اداری باشه با اینکه فکر میکردم این غذا من دراری خودمون هست و فقط ما

هستیم که چنین غذایی رو میخوریم. وقتی رفتم برای غذا

گرفتن چون به ما گفته بودند ظرف غذا نیارید ما هم چیزی نیاورده بودیم و

اونجا هم هنوز به ما ظرف غذا نداده بودن به همین خاطر یه ترفندی زدم و

یک نون برداشتم و گفتم برنج رو بریز روی این و گفتم خورشت (املت) رو هم

بریز روی برنج و همینطور این رو توی کف دو تا دستام به صورت ساندویچ

رول کردم. وقتی داشتم این غذای خوشمزه رو میخوردم دیدم که داخلش

انگار استخون هست و دیدم بقیه بچه ها دارن میگن این املت انگار داخلش

استخون هست. تازه فهمیدم که این درواقع مرغ هست که برای تقسیم کردن و

راحتی در اون کاملا مخلوطش کردند و با بقیه مخلفات شبیه این به ظاهر

املت شده بود.