جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کانال ایتا
https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کپی بلامانع است

۶۰ مطلب با موضوع «خاطرات سربازی» ثبت شده است

خاطرات سربازی قسمت ۴۰ سختی قرائت قرآن کریم در ابتدا

چهارشنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۳۴ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

تقریبا هر شب قبل از خواب یک سوره خاصی رو به

جهتی میخوندم، که در حدود نصف صفحه قرآن

کریم هست. اما همین نصف صفحه رو به زور

میخوندم. نه اینکه روخوانی قرآنم ضعیف باشه، به

خاطر اینکه عادت به چنین خوندنی نداشتم و در

واقع با قرآن مانوس نبودم. اما با شرکت در کلاس

روخوانی قرآن کریم که برای افراد علاقه مند گذاشته

بودند و توضیحش رو دادم، تونستم اندکی با قرآن

مانوس بشم و بتونم ترتیل خوانی خوبی داشته

باشم و همچنین حوصله قرآن خوندنم بهتر و بیشتر

بشه. البته این حوصله قرآن خوندن رو بعد از سربازیم

هم تونستم بیشترش کنم که حالا شرحش بماند.

خاطرات سربازی قسمت ۳۹ آبلیموی طبیعی

چهارشنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۳۱ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

آبلیموی تازه و البته طبیعی در اونجا خیلی با

ارزش بود به جهت اینکه در اونجا خیلی از افراد

سرماخوردگی داشتند و مصرف آبلیموی تازه و

طبیعی خیلی مفید بود و به نوعی جای میوه رو

پر میکرد. من وقتی خواستم اونجا برم یک بطری

کوچک تقریبا سیصد سیسی آبلیمو بردم و بیشتر

اون رو هم دادم به بچه های اونجا و یا اینکه از

من گرفتند. در کل آبلیموی طبیعی و داشتن چنین

چیزی در سربازی از نیازهای مبرم هست. این رو

از زبون بچه های دیگه هم در طول سربازی

شنیدم.

خاطرات سربازی قسمت ۳۸ مرخصی میان دوره

سه شنبه, ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۱۷ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

وقتی خواستیم مرخصی بریم به خونواده چیزی نگفتم تا مثلا

سورپرایزشون کنم اما به خونه که رسیدم دیدم هیچ کس اونجا

نیست! وقتی به پدرم تلفن زدم گفت که ما اومدیم شهرستان و

خودت فردا با تاکسی بیا اینجا. من هم صبح زود سوار تاکسی

شدم و رفتم اردستان. اونجا وقتی رسیدم پدرم اومد و من رو رسوند

روستامون. اونجا داشتند لوله کشی گاز میکردن. شب هم رفتیم

عروسی یکی از پسر عمه هام. صبح روز بعدش حالم خوب نبود

و شاید تب کرده بودم. بعد از اومدن به اصفهان، که فردای

اون روز بود، رفتیم ترمینال و سوار اتوبوس شدم و به اراک

رفتم. البته بلیت اتوبوس رو بعد از اینکه به ترمینال رسیدیم

خریدم تا یک وقت با نبود بلیت مواجه نشم. در کل مرخصی

خوبی بود و البته کم و اگر بخوام بهتر توصیفش کنم مرخصی

مخلوطی بود که اگر هم چنین مرخصیی درکار نبود خیلی

ناراحت نمیشدم و افسوسش رو نمیخوردم.

خاطرات سربازی قسمت ۳۷ تب چند روزه و سرماخوردگی همیشگی

سه شنبه, ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۰۵ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

در پادگان مالک اشتر به جهت سردی هوای اراک

تقریبا همه سربازان سرماخوردگی رو تجربه کردند.

من هم از این قضیه مستثنی نبودم و چند روز تب

داشتم و البته یک شب هم به شدت لرز داشتم که

مجبور شدم نصف قرص استامینوفن بخورم. همین

که نصف قرص رو خوردم و خوابیدم بعد از یه

خواب چند دقیقه ای حالم به کلی بهتر شد به طوری

که دیگه لرز نداشتم. این سرماخوردگی فراز و فرود

داشت و گاهی حالم خوب میشد و گاهی دوباره عود

میکرد. با این حال فقط همون یک مورد تب و لرز

داشتم. البته شاید هم به دلیل آلودگی هوای پادگان

به دلیل مجاورت با چند کارخونه بود که علایم

سرماخوردگی ظهور و بروز داشت به طوری که تا آخر

آموزشی و حتی چند روز بعدش هم علایم خفیف

سرماخوردگی و تغییر صدام مشهود بود.

خاطرات سربازی قسمت ۳۶ امام جماعت مداح و جذاب

دوشنبه, ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۰۷ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

وقتی برای نماز به نمازخونه رفتیم نکته ای که مورد

توجهم قرار گرفت این بود که امام جماعت اونجا که

البته دو نفر بودند ولی اولینش و کسی که بیشتر

اونجا بود اگر اشتباه نکنم آقای مهربان یا آقای

بارانی یا چیزی توی این مایه ها بود، داشتم میگفتم، 

نکته ای که مورد توجهم قرار گرفت صدای خوب و

مداح بودن ایشان بود که این رو از چگونگی ادای

اذکار در سجده پایانی نماز فهمیدم. نکته دیگری که در

مورد ایشون باید بگم جذابیت صحبت های ایشون

بود و اینکه کلام ایشون یک طنز مایه ای هم داشت

که باعث جذب افراد و فهم بهتر صحبت های ایشون

میشد.

خاطرات سربازی قسمت ۳۵ اذان دسته جمعی

دوشنبه, ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۰۲ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

در نمازخونه پادگان یه رسم خوبی هنگام اذان بود، اون

هم اینکه همه افراد حاضر در نمازخونه همراه با موذن،

اذان میگفتند. این صدای همراهی افراد با موذن، طنین

زیبا و دلنشینی به ارمغان میاورد. زیبایی و جذابیتی که

فضای معنوی و آرام بخشی برای من بود. البته ما چیزی

به نام اذان دسته جمعی نداریم اما در روایات داریم که

همراهی با موذن ثواب داره و خاصیت های زیادی هم

برای اون هست.

خاطرات سربازی قسمت ۳۴ سرما و سوز اراک

يكشنبه, ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۱۲ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

اراک شهری سردسیر بود البته از نظر خودم، چون با اینکه پاییز

بود ولی سرمای اونجا اذیت کننده و استخوان سوز بود.

سرمای هوا به قدری بود که در صبحگاه بخار دهانمون که به

دستکش ها میخورد یخ میزد و همچنین اسلحه هامون که

فلزی بودند توی سرمای صبحگاه مثل یک تیکه یخ محکم و

سنگین توی دستامون بایستی قرار میگرفتند. حتی در صبح

گاه چند نفر کارشون به اورژانس کشید و از سرما نمیشد به

مدت زیادی سرپا ایستاد. یادم هست غروب ها وقتی آفتاب

پشت کوه جلوی پادگان میرفت زمین و هوا به یک باره سرد

میشد و نمیشد تحملش کرد. من از سرما فراری بودم و

تحمل گرما برام خیلی راحت تر از سرما بود ولی با این حال

اظهار عجز نمیکردم و مثلا دستهام رو توی جیبم قرار

نمیدادم البته گفته بودم که این کار رو به جهت نهادینه کردن

عادت دست در جیب قرار ندادن انجام میدادم.

خاطرات سربازی قسمت ۳۳ قفل درب کمد و باز بودن همیشگی آن

يكشنبه, ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۰۰ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

برای هر سربازی یک کمد مختص به خودش بود که

کنار تختش بود. هر کدوم از سربازها برای کمدشون

یک قفلی گذاشته بودن و من هم یک قفل از خونه

آورده بودم که یک مقدار بزرگ بود ولی بهتر از قفل

های دیگه بود. جالب اینجا بود که من تقریبا درب کمد

رو قفل نمیکردم که یکی به خاطر حوله ای بود که برای

خشک شدنش روی درب نیمه باز کمد می انداختم و

یکی هم به خاطر سهولت در برداشتن یا گذاشتن

وسایل توی کمد بود و این رویه باز بودن کمد و کیف

وسایلم رو تقریبا تا آخر سربازی داشتم.

خاطرات سربازی قسمت ۳۲ پاس پخشی

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ۰۱:۱۵ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

توی پادگان که بودیم هر سربازی چند وعده پست و دو سه 

وعده هم باید پاس پخش میشد. این پاسپخش شدن دردسر

بیشتری نسبت به پست دادن داشت و یکی از این دردسرهاش

بیداری بیشتر و همچنین مسئولیت بیشتر بود. یادم هست اولین

باری که پاسپخش شدم بعد از تعویض پست رفتم و خوابیدم که

افسر نگهبان اومد بالای سر تختم و گفت برای چی خوابیدی؟

گفتم مگه باید کار دیگه ای میکردم؟ و اینکه بقیه بچه ها هم همین

کار رو میکنند. اون بنده خدا هم فهمید که منظوری نداشتم و

خوابیدنم از بلد نبودنم بوده. در کل پاسپخشی خیلی برام جالب

نبود شاید هم به خاطر مسئولیتی که داشت و اینکه باید سربازا

رو بیدار میکردی و براشون غذا میبردی که همه اینها برای آدم کم

رویی مثل من سخت بود اما از بیدار بودنش ابدا بدم نمیومد.

خاطرات سربازی قسمت ۳۱ ورزش کردن و گرم نگه داشتن بدن

جمعه, ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۱۸ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

من آدم اهل پیاده روی بودم اون هم زیاد اما اهل

ورزش به معنای اصطلاحیش نبودم و نیستم اما برای

اینکه بخوام از فرصتم استفاده کنم و به توصیه پدرم

-که نمیدونم برای چی همچین توصیه ای کرد- برای

گرم نگه داشتن بدنم همیشه ورزش میکردم، بیشتر از

همه هم بشین پاشو داشتم و همچنین پرس سینه. این

دو تا حرکت باعث شده بود که پاهام خیلی ورزیده و

کلفت بشه طوری که یکی از شلوارهام رو دیگه

نتونستم بپوشم به خاطر پاره شدن ها و دوختن های

مداوم و اینکه دیگه نمیتونستم تحملش کنم از بس که

تنگ شده بود. فکر کنم بار آخر شلوارم جوری پاره شد

که دیگه نتونستم بدوزمش و من هم با کمال بی رحمی

اون رو دور انداختم. همون شلواری که توی طالقانی

تعویضش کرده بودم.