خاطرات سربازی قسمت ۱۰ نماز آخر وقت و چند مورد دیگر
توی پادگان که رفتیم یادم نمیاد چقدر ما رو به صف کردن و یا اینکه کجاها
رفتیم ولی از چیزایی که یادم میاد یکیش همین نماز آخر وقت بود که نماز
ظهر و عصر بود. خیلی سریع و اکسپرسی تک و تنها در کنار آسایشگاه یک
یگان روی یک کارتن نمازم رو خوندم. یادم میاد که هنگام ورودمون به پادگان
کارهامون فشرده بود از نام نویسی تا دادن لباس بهمون و چیزهای دیگه ای
که یادم نمیاد باعث شد نمازم دیر بشه اما تا اونجایی که یادم میاد نمازم قضا
نشد، خدا رو شکر. اونجا که بودم توی لیست اسامی که میخوند اسم چند تا از
هم دانشگاهیام رو خوند ولی اثری از هیچ کدوم نبود. این رو هم بگم که من
هر جا میرفتم تقریبا تنها بودم. تنهای تنها. منظورم از تنها اینه که دوست و رفیقی با من نبود مخصوصا از نوع قدیمیش.