جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کانال ایتا
https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کپی بلامانع است

۶۰ مطلب با موضوع «خاطرات سربازی» ثبت شده است

خاطرات سربازی قسمت ۱۰ نماز آخر وقت و چند مورد دیگر

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۲:۰۱ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

توی پادگان که رفتیم یادم نمیاد چقدر ما رو به صف کردن و یا اینکه کجاها

رفتیم ولی از چیزایی که یادم میاد یکیش همین نماز آخر وقت بود که نماز

ظهر و عصر بود. خیلی سریع و اکسپرسی تک و تنها در کنار آسایشگاه یک

یگان روی یک کارتن نمازم رو خوندم. یادم میاد که هنگام ورودمون به پادگان

کارهامون فشرده بود از نام نویسی تا دادن لباس بهمون و چیزهای دیگه ای

که یادم نمیاد باعث شد نمازم دیر بشه اما تا اونجایی که یادم میاد نمازم قضا

نشد، خدا رو شکر. اونجا که بودم توی لیست اسامی که میخوند اسم چند تا از

هم دانشگاهیام رو خوند ولی اثری از هیچ کدوم نبود. این رو هم بگم که من

هر جا میرفتم تقریبا تنها بودم. تنهای تنها. منظورم از تنها اینه که دوست و رفیقی با من نبود مخصوصا از نوع قدیمیش.

خاطرات سربازی قسمت ۹ در اتوبوس و پادگان

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۵۹ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

وقتی ترمینال سوار اتوبوس شدیم چیز زیادی یادم نمیاد و اینکه توی اون

لحظات به چی فکر میکردم و با چه افرادی آشنا شدم و کنار دستیم توی

اتوبوس کی بود و پذیرایی چی بود و اینکه فیلمی که پخش شد چی بود، چیز

زیادی یادم نمیاد فقط فکر کنم فیلمی که توی اتوبوس برامون گذاشتن یه

فیلم اکشن و جنگی بود که یکی از بچه ها گفت چون داریم میریم سربازی

همچین فیلمی واسمون گذاشتن که شاید خودمم به این قضیه فکر میکردم یا

فکر میکنم یکی این رو گفته. البته این فیلم های توی اتوبوس هم خودش

عالمی داره و من تقریبا فیلم هایی که سینمایی بوده و به ندرت از تلوزیون

پخش میشد رو در اتوبوس دیدم. این رو داشته باشید تا بعدا توی یه موضوع

جداگونه در موردش حرف میزنم.

خاطرات سربازی قسمت ۸ آهنگ کاروان بنان

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۵۸ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

توی مسیر خونه تا شهرک آزمایش و برگشت از اونجا به خونه و

دوباره رفتن به ترمینال یه آهنگی بود از مرحوم بنان که توی یک سی

دی ام پی تری بود که تا حالا به اون گوش نداده بودیم (من و بابام) ولی مثل

اینکه توی این اوضاع و احوال کشفش کردیم و مدام اون رو گوش

میکردیم. اسم آهنگ، کاروان بود که خیلی با حال و هوای اون روز ما

همخونی داشت یا حداقل تونست خاطره ای رو برای خودش بسازه.

راستی! این رو هم بگم که ماشین پدرم یه پراید مدل ۷۹ بود.

خاطرات سربازی قسمت ۷ افتادن توی شهر خودمون

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۴۷ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

همونطور که گفتم بیشتر بچه ها یا بهتره بگم تمام بچه ها دغدغه این رو

داشتن که توی شهر خودشون بیفتن و این رویایی بود که تحققش خیلی

شیرین بود حتی شیرین تر از کارت پایان خدمت. این رو به این خاطر

میگم که توی اون لحظات، رویایی که از همه محتمل تر بود و البته شیرین

تر، همین افتادن توی شهر خودمون بود و اینکه بعدها یکی از رفقام از خاطرات

سربازیش تعریف میکرد که وقتی برگه اعزام به یگانش بعد از آموزشی

اومد و متوجه شد توی شهر خودشون افتاده خوشحالیش به قدری بود

که پایان خدمتش این اندازه خوشحالش نکرده بود.

این قصه افتادن توی شهر خودمون حالا حالاها ادامه داره که بعدا

بازم بهش میپردازم.

خاطرات سربازی قسمت ۶ شهرک آزمایش و اجتماع مشمولین

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۴۵ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

روزی که من اعزام داشتم، رفتیم -من و بابام- شهرک آزمایش. اونجا عده

زیادی اومده بودن برای سربازی و اعزام به خدمت. اونجا

یه بنده خدایی بود که فکر کنم از کادری ها بود که اخلاق

خوبی داشت و بچه ها سوالات زیادی ازش میپرسیدن در

مورد اینکه کجا قرار هست خدمت کنند و این جور چیزها.

اون بنده خدا در پاسخ به اینکه کجا اعزام میشیم فقط

گفت اگر متاهل باشیم توی شهر خودمون خدمت میکنیم.

توی شهرک آزمایش اتفاق خاصی رخ نداد فقط من برخی

چهره ها رو دیدم که بعدها این آشنایی کوتاه مقدمه

دوستی های بیشتری شد.

دست آخر بهمون گفتن که براتون چند تا اتوبوس رزرو شده

به مقصد اراک و پادگان مالک اشتر اونجا ساعت فلان باید ترمینال کاوه باشید

تا با اتوبوس برید.

خاطرات سربازی قسمت ۵ تراشیدن سر

شنبه, ۲۸ دی ۱۴۰۴، ۰۷:۳۷ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

میدونستم که برای سربازی باید موی سرمون رو کوتاه کنیم و

من از همون روزی که باید میرفتم لباسام رو بگیرم موی سرم رو

کوتاه کردم البته یادم نمیاد که قبل از رفتن برای گرفتن

لباس بود یا بعد از اومدن از اونجا. اینکه موی سر

رو کوتاه کنی و بری خیلی جلوتر از بقیه کارات پیش میفته

به خاطر اینکه اونجا وادارت میکنن موهات رو کوتاه کنی.

نمیدونم چرا خیلی از بچه با این قضیه سر تراشیدن مشکل

داشتن جالب اینجا بود که خیلیهاشون هم همچین موی

پرپشت و جالبی هم نداشتن، البته این رو هم بگم که یکی از

علت هاش بی کلاسی دونستن سر تراشیده و برچسب

سرباز به پیشونی خوردن بود که بچه ها از سر تراشیدن

طفره میرفتن. جالب تر اینکه هر چی تحصیلات سربازا کمتر

بود مقاومت در برابر سر تراشیدن هم بیشتر بود. البته این

رو از تجربه همه دوران سربازیم میگم نه فقط دوره

آموزشی. این رو هم بگم که سر تراشیدن فقط برای سرباز

صفرها اجبار بود تا اونجایی که یادم هست و در دوران

آموزشی برای همه این اجبار وجود داشت.

خاطرات سربازی قسمت ۴ آمدن برگه سبز

شنبه, ۲۸ دی ۱۴۰۴، ۰۷:۳۰ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

وقتی برگه سبز اومد دیدم که نوشته بود به دلیل غیبت سه ماه

اضافه خدمت خوردم. البته متنش یادم نیست ولی به دلیل غیبت

بود یا دیر پست کردن دفترچه، که البته این هم به خاطر این بود که

من فکر کردم از وقتی نامه اتمام درس رو گرفتم چند ماه فرصت دارم ولی در

واقع از تاریخ ثبت نامه این فرصت شروع میشد. علت این تاخیر

هم به خاطر این بود که درس پروژه ام نمرش با تاخیر اومد که همین

سبب شد نامه اتمام تحصیلات دیر به دستم برسه.

فقط اینجا رو داشته باشید که همه میگفتن این سه ماه بخشیده میشه

اما از اون سال این سه ماه دیگه بخشیده نشد! فعلا اینجا رو داشته باشید

تا بعدا بگم که تکلیف این سه ماه چی شد.

خاطرات سربازی قسمت ۱

شنبه, ۲۸ دی ۱۴۰۴، ۰۷:۱۴ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

دوران سربازی من در سال های هشتاد و هفت و هشتاد و هشت بود 

از اوایل آبان هشتاد و

هفت تا ابتدای اسفند هشتاد و هشت که از نظر خودم 

دوران پر باری بود با اینکه از جهاتی هم

سخت بود. 

البته این خاطرات رو از سال چهارصد و دو شروع به نوشتن کردم و به صورت

موضوعی هست، البته سعی کردم که

 توالی اتفاقات تا حدودی حفظ بشه. و اینکه که به

صورت مختصر و مفید باشه و فقط اتفاقات و موارد مفید و جذابش بیان بشه. میتونید از طریق بخش موضوعات به مطالبش دسترسی داشته باشید.

خاطرات سربازی قسمت ۳ واکسن

جمعه, ۲۷ دی ۱۴۰۴، ۰۱:۳۱ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

برای واکسن رفتم بهداشت محلمون آخه فکر میکردم واکسن رو

باید در همین مراکز تزریق کرد ولی تا گفتم برای واکسن سربازی

اومدم سریع گفت باید بری فلان جا با این آدرس و من هم سریع

رفتم همونجا اونجا بود که فهمیدم برای تزریق واکسن سربازی

مکان های خاصی وجود داره که اونجا این کار رو انجام میدن

البته فکر کنم معاینه سربازی هم در همون جاها انجام میشد ولی

این مرحله رو من قبلا با دکتر رفیعی تمومش کرده بودم. تا

اونجایی که یادم هست از گرفتن دفترچه سربازی تا پست

کردنش فکر کنم فقط دو سه روز طول کشید. یکی از واکسناش

واکسن کزاز بود که میگفتن تب داره و من همون شب تب کردم.

خاطرات سربازی قسمت ۲ معاینه پزشکی

جمعه, ۲۷ دی ۱۴۰۴، ۰۱:۲۷ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

اول از همه باید بگم که برای رفتن به سربازی بایستی یک

برگه معاینه پزشکی را داشته باشی که مشخصات

فیزیکی و معایناتی از قبیل داشتن یا نداشتن بیماری و

سلامتی اندام های بدن هست که من یادم میاد قبل از

بحث سربازی و این جور چیزها یک برگه ای رو روی درب

مطب یک پزشک عمومی دیده بودم که نوشته بود

معاینه سربازی، و من وقتی برگه رو بایستی پر میکردم

سریع همین یک مورد رو بلد بودم و همونجا رفتم. اسم

پزشکش هم آقای رفیعی بود که البته من اسمش رو یادم

رفته بود اما یکی از رفقام که همونجا رفته بود اسمش رو

بلد بود، فریدون رفیعی. فقط همین رو بگم که آقای رفیعی چند سال

بعدش به رحمت خدا رفت.