جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کانال ایتا
https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کپی بلامانع است

۶ مطلب با موضوع «خاطرات سربازی :: پاسگاه عدالت» ثبت شده است

خاطرات سربازی قسمت ۱۰۷ بهترین نمازها

سه شنبه, ۶ اسفند ۱۴۰۴، ۰۵:۱۲ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

در آنجا که بودیم شاید بتوان گفت بهترین و با حال ترین

نمازها را ما در آنجا خواندیم. آنچنان با حال و لذت بخش

که تا به آن روز و تا به الان اینگونه نمازی نداشتیم. به این

جهت که در آنجا نمازمان به نوعی پر کردن خلا تنهایی و

نبود همراه و دوری از خانواده بود و حس بهتری

داشتی و گویی به خدا نزدیک تر هستی. اینکه میگویم

اینچنین بود به این جهت است که بقیه هم با من موافق

بودند و آنها هم در مورد نمازشان چنین میگفتند.

خاطرات سربازی قسمت ۱۰۶ خوابیدن در نمازخانه

سه شنبه, ۶ اسفند ۱۴۰۴، ۰۵:۱۰ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

وقتی آمدیم در نمازخانه خوابیدیم کنار هم دیگر و وسایلمان هم

در پشت سرمان یا زیر سرمان بود. یک فضای نه یا شاید هم ده

متری بود با یک پنکه سقفی. خوابیدن در نمازخانه را تا آخر به

همراه داشتم و دوست نداشتم در خوابگاه سربازان بخوابم که البته

چند باری خوابیدم ولی باز هم بیشتر در نمازخانه میخوابیدم. آنجا

را خیلی خوش داشتم به جهت خلوت بودن و دنج بودن و عدم سر

و صدای زیادی و همچنینن سر و کله نزدن با بقیه سربازان.

خاطرات سربازی قسمت ۱۰۵ پست دادن و مطالعه و دیگر هیچ!

دوشنبه, ۵ اسفند ۱۴۰۴، ۱۲:۱۸ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

در روزهای بعد ما را به عنوان پست دادن در پشت

بام یکی یکی می فرستادند. دو ساعت پست و چهار

ساعت استراحت. در مدت چهار ساعتی که پایین

بودیم و در نمازخانه بودیم، کتاب های آنجا را

مطالعه میکردیم که خیلی با لذت بود. با اینکه کتاب

های زیادی نداشت و موضوعات کتاب ها هم کم بود

و بیشتر مذهبی بودند ما آنها را مطالعه میکردیم

البته من خودم هم از کتاب های مذهبی بدم نمی آمد

و قبلا هم آنها را مطالعه میکردم که در آنجا این کتاب

ها را مطالعه میکردیم و بعد پست می دادیم که کار

بسیار لذت بخشی بود و دوست داشتیم تا آخر

سربازی کارمان همین باشد.

خاطرات سربازی قسمت ۱۰۴ اولین پست شبانه در پاسگاه

دوشنبه, ۵ اسفند ۱۴۰۴، ۱۲:۱۶ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

برای پست دادن در همان شب به سراغمان آمدند و من و یکی از بچه

های مشهد باهم شدیم چون اولین بارمان بود پست هایمان دو نفری

بود و دو نفری بالای پشت بام پاسگاه رفتیم. در آنجا یک تلسکوپ بود

که دیدش خیلی قوی بود و میتوانستی ماه را به خوبی در آن ببینی.

در آنجا جهت ها را به ما نشان دادند که یکی جهت گروهان، یکی جهت

کمین ها یکی هم جهت پاسگاه رسالت و یکی هم پاکستان. پاسگاه ما

درست در مقابل پاسگاه پاکستان بود که البته از قراین در آنجا هنوز

برقی در کار نبود. اینکه جهت ها را به ما آموزش دادند به این خاطر

بود که اگر ماشین یا فردی را دیدیدم و یا مورد مشکوکی بود و

خواستیم به پایین اطلاع بدهیم به صورت بیان جهت آن را ایراد کنیم.

مثلا اگر ماشینی به طرف پاسگاه می آمد و مثلا از سمت گروهان بود

باید سریع بگوییم سیار روبرو از سمت گروهان که البته بیشتر هم به

همین صورت بود و اعلام ما به خاطر ماشین بود این به این خاطر

است که اگر ماشینی مثلا از سمت گروهان حرکت کند با بی سیم اعلام

میکنند که ماشینی به سمت شما حرکت کرد که البته این هم به صورت

کد بندی و با رمز است که در بی سیم اعلام میشود سپس پاسگاه

گوش به زنگ است که وقتی اتوموبیلی دید اعلام کند که احیانا در

بین راه اتفاقی برای ماشین یا سرنشینانش نیفتد و این به نوعی تامین

بود که البته علل دیگر هم دارد. در کل به این صورت بود.

خاطرات سربازی قسمت ۱۰۳ فرمانده عملی!

يكشنبه, ۴ اسفند ۱۴۰۴، ۰۶:۰۶ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

وقتی به پاسگاه رسیدیم به دنبال فرمانده پاسگاه بودم که بایستی درجه اش از بقیه بیشتر بود. البته با تعریفی که فرمانده گروهان از او کرده بود به دنبال تیپ و قیافه ای که در ذهن داشتم میگشم تا آن را بر او تطبیق کنم اما وقتی فرمانده را دیدم یا بهتر است بگوییم به ما معرفی شد، یک فرد کوتاه قد با پوستی سبزه و لاغر و کمری خمیده که انگار قوز دارد که این نیز شاید به خاطر لاغریش بود، و یک سبیل کوچک و سیگاری به دست با پک زدن هایی سریع! با دیدن این شکل و شمایل آنچه در ذهن داشتیم به یک باره فرو ریخت و امید اندکی که هم داشتیم نابود شد. یادم هست در نماز خانه که رفتیم برای استراحت وقتی تنها شدیم در حالی که همگی از بهت سکوت کرده بودیم، یکی از بچه ها که افسر بود و بچه استان فارس بود گفت: فرمانده رو دیدید؟ عملی بود! این چیزی بود که در ذهن ما داشت میگشت و او به زبان آورد. اما بعدها که بیشتر با او آشنا شدیم فهمیدیم فرد با سواد و باحالی است ولی قیافه اش غلط انداز است!

خاطرات سربازی قسمت ۱۰۲ قلعه هزار اردک!

يكشنبه, ۴ اسفند ۱۴۰۴، ۰۶:۰۲ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

وقتی به پاسگاه رسیدیم چون شب بود چراغ های پاسگاه از

دور روشن بود و پاسگاه بالای یک تپه ای بود یا بهتر است بگویم

بالای یک کوهی بود که اطرافش خالی از چیزی بود. همین جا

بگویم که در آنجا عوارض زمین به صورت رشته کوه هایی بود

که زیاد ارتفاع نداشتند که بعدها متوجه شدم به این کوه ها کوه

های مینیاتوری یا کوه های مریخی میگویند. برای رفتن بالای آن

کوه، ماشین به صورت مارپیج حرکت میکرد که با این حال شیب

تندی داشت. شکل و شمایل پاسگاه بالای آن کوه و راه مارپیچ

آن، قلعه هزار اردک را در ذهن تداعی میکرد که نام دیگر پاسگاه

نیز همین نام بود البته در بین سربازان و کادر.