خاطرات سربازی قسمت ۱۰۰ بوی عطر و ناس بلوچی
توی گروهان که بودم بوی عطر بلوچی و ناس بلوچی به مشامم خورد. البته نه اینکه بوی چنین چیزهایی اونجا رو برداشته باشه، منظورم اینه که با چنین بوهایی آشنا شدم. توی ماشین هم که به سمت پاسگاه حرکت کردیم یه همچین بویی میومد که نمیدونم بوی ناس بود یا بوی عطر یکی از سربازای گروهان. شاید یکی از علت های بد داشتن گروهان همین مورد بود که با ورودم دیدم بچه های اونجا همچین روبراه نیستند. البته در اونجا هم یه دفتر دار اصفهانی داشتند که روزهای آخر خدمتش رو میگذروند و در اونجا هم فردی بود که میخواست بره و من هم طبق معمول به حال اون غبطه خوردم و در آینده خودم رو به جای چنین فردی تصور کردم.