جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کانال ایتا
https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کپی بلامانع است

۱۸ مطلب در اسفند ۱۴۰۴ ثبت شده است

خاطرات سربازی قسمت ۱۰۰ بوی عطر و ناس بلوچی

شنبه, ۳ اسفند ۱۴۰۴، ۰۶:۲۴ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

توی گروهان که بودم بوی عطر بلوچی و ناس بلوچی به مشامم خورد. البته نه اینکه بوی چنین چیزهایی اونجا رو برداشته باشه، منظورم اینه که با چنین بوهایی آشنا شدم. توی ماشین هم که به سمت پاسگاه حرکت کردیم یه همچین بویی میومد که نمیدونم بوی ناس بود یا بوی عطر یکی از سربازای گروهان. شاید یکی از علت های بد داشتن گروهان همین مورد بود که با ورودم دیدم بچه های اونجا همچین روبراه نیستند. البته در اونجا هم یه دفتر دار اصفهانی داشتند که روزهای آخر خدمتش رو میگذروند و در اونجا هم فردی بود که میخواست بره و من هم طبق معمول به حال اون غبطه خوردم و در آینده خودم رو به جای چنین فردی تصور کردم.

خاطرات سربازی قسمت ۹۹ اعزام به پاسگاه عدالت در شب

شنبه, ۳ اسفند ۱۴۰۴، ۰۶:۲۲ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

اسامی ما باید در گروهان ثبت میشد و به قول معروف تشکیل

پرونده میدادیم و سپس به پاسگاه میرفتیم. وقتی به طرف

پاسگاه حرکت کردیم یادم هست که با ماشین گروهان رفتیم که

سوار لندکروز شدیم البته اگر اشتباه نکنم. ولی یادم هست که

شب بود و بعد از نماز مغرب و عشا از اونجا رفتیم. در گروهان

هم تلفن همراه آنتن نمیداد فقط بالای یک کوه مانندی بود که

تلفن مقداری آنتن داشت و میتونستی باهاش حرف بزنی.

خاطرات سربازی قسمت ۹۸ خوش نداشتن گروهان

جمعه, ۲ اسفند ۱۴۰۴، ۰۵:۲۰ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

نمیدونم چه عاملی باعث شد که من زیاد از گروهان

خوشم نیاد شاید چون طرفای غروب اونجا رسیدیم و

یا جو اونجا و یا شاید هم عدم صمیمیت بچه های

اونجا و یا شاید هم مقررات سخت اونجا و یا شاید

هم فضای گرفته و تاریک داخل گروهان. در کل از

گروهان خوشم نیومد و فکر کنم از همون جا آرزو

کردم که هیچ وقت توی گروهان نباشم و هیچ وقت به

قول معروف اونجا پست نگهبانی ندم.

خاطرات سربازی قسمت ۹۷ سیگار اسی

جمعه, ۲ اسفند ۱۴۰۴، ۰۵:۱۷ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

فرمانده یا سرپرست اونجا یک افسری بود

که سیگار میکشید و دلیل توجه من نوع

سیگار اون بود که سیگارش باریک بود و

فهمیدم سیگارش اسی هست. یه کم متعجب

بودم از اینکه افسر اونجا و فرمانده گروهان

سیگار میکشید چون تا اونجایی که در پادگان

به ما آموزش دادن، سیگار کشیدن تخلف

سنگینی بود و این جور ترسوندنها. ولی

سیگار اسی و طرز کشیدن اون مورد توجه

من قرار گرفت. البته قبلا هم سیگار باریک

دیده بودم وقتی توی یک کارگاه تورکباب

سازی کار میکردم صاحب کار اونجا سیگار سیما

میکشید که سیگار باریک و خوشبویی بود.

البته این رو هم بگم که خودم سیگار

نمیکشیدم و سیگاری هم نبودم و البته دلم

هم نمیخواست سیگاری باشم. بگذریم.

خاطرات سربازی قسمت ۹۶ روستای کَستَک

جمعه, ۲ اسفند ۱۴۰۴، ۰۵:۰۸ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

گروهان کستک در کنار روستایی به همان نام بود که البته در مکاتبات اداری اسم گروهان، سعادت بود. ولی معمولا گروهان ها و حتی پاسگاه ها به همین صورت نامگذاری شده بودند که بعدها با اسامی جدید نامیده میشدند. یادم نیست که تا لحظه ای که در اونجا بودم به اون روستا رفته باشم یا نه که فکر کنم هیچ وقت به اون روستا نرفتم ولی از بیرون شبیه دیگر روستاهای اونجا بود البته شاید. چند خانه با فاصله از هم و کوچه هایی خاکی و چند کپر و نیز درخت و چاه آبی و همچنین باغ و مزارع سرسبزی که زیاد بزرگ نبودند.

خاطرات سربازی قسمت ۹۵ رفتن به قعر مرزها

پنجشنبه, ۱ اسفند ۱۴۰۴، ۰۶:۰۸ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

وقتی از جکیگور به سمت گروهان کستک حرکت کردیم از یک مسافت

تقریبا بیست یا سی کیلومتری عبور کردیم یا شاید هم مسافت کمتری

بود که چون مسیر پر پیچ و خم و دارای موقعیت های متنوعی بود

مسیر کمی طولانی به نظر میرسید ولی ما از یک رودخانه هم عبور

کردیم که تقریبا در یک دره بود و جاده ها هم بیشتر خاکی بودند. به

طوری که همگی حس میکردیم داریم به قعر مرزها میریم و شاید بهتره

بگم داشتیم به سمت مرزها میرفتیم. در کل حس مبهم و پر دلهره ای

داشتیم. نه اینکه احساس ناامنی کنیم بلکه از ناشناخته بودن و اینکه

نمیدونستیم چی به سرمون میاد و داشتیم وارد چه جاهای عجیبی

میشدیم، در بهت بودیم.

خاطرات سربازی قسمت ۹۴ همراهان افسر من

پنجشنبه, ۱ اسفند ۱۴۰۴، ۰۶:۰۶ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

همراه من همونطور که گفتم چهار افسر سرباز بودند که همگی

لیسانس بودند و بعدها همگی از من جدا شدند. دو نفر اهل

مشهد و دو نفر اهل استان فارس. و من هم که اهل اصفهان با

اصالت اردستانی و روستای امیران. البته تقریبا همگی ما لهجه

یکسانی داشتیم که شاید به جهت تحصیلات بود و شاید هم به

جهت اینکه بیرون از استان و شهر خودمون بودیم که چنین لهجه ای

داشتیم البته خودم لهجه میزانی داشتم و در اصفهان هم با

دوستان خودم به لهجه معیار یا همون بدون لهجه صحبت

میکردم. که البته این لهجه به نوعی انسان رو با تحصیلات و

متشخص معرفی میکرد که البته من به جهت اهل مطالعه بودن

شاید چنین لهجه ای یا بهتره بگم چنین بی لهجه ای به خودم

گرفته بودم که خودم هم متوجهش نبودم.

خاطرات سربازی قسمت ۹۳ خرید در جکیگور

پنجشنبه, ۱ اسفند ۱۴۰۴، ۰۶:۰۴ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

توی جکیگور که رفتیم برای اولین بار من اونجا رو دیدم که

تعدادی مغازه بودند و شاید هم چند تا خونه در همون اطراف،

ولی جای بزرگی نبود در هر صورت توی اونجا یه بسته آب

نبات گرفتم به توصیه همون رفیق چهل روز مانده به پایان و

چند تا چیز دیگه که یادم نیست و شاید هم چیز دیگه ای

نخریدم ولی یه بسته آب نبات با طعم قهوه رو یادم هست

خریدم. با این حال توقف کوتاهی در جکیگور داشتیم و به

سمت گروهان حرکت کردیم.