جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کانال ایتا
https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کپی بلامانع است

۴۸ مطلب با موضوع «خاطرات سربازی» ثبت شده است

خاطرات سربازی قسمت ۴۸ واکس پوتین و موضوع براق کننده!

پنجشنبه, ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۴۸ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

در سربازی آن هم در پادگان و مکان های نظامی که افسران

نظامی و دید و بازدید نظامی وجود داره، نظافت یکی از ارکان

هست و نظافت شخصی یکی از ارکانش واکس پوتین

است. در اونجا همه سربازان رو تشویق یا بهتره بگم، اجبار

به واکس پوتین می کردند و می گفتند که هر شب پوتین هاتون

رو واکس بزنید. من هم هر شب پوتینم رو واکس میزدم. در سر

صف صبحگاهی یکی از فرماندهان می گفت که سعی کنید در

ابتدا از براق کننده استفاده نکنید تا واکس پوتین به خورد چرم

پوتین بره و محکم بشه. ولی من منظورش از براق کننده رو

نمی فهمیدم. به ما یک فرچه و یک برس برای واکس و یک ظرف

واکس داده بودند که فرچه برای پاک کردن گرد و غبار بود و برس

برای واکس زدن ولی براق کننده ای در کار نبود. بعدها فهمیدم

که منظور از براق کننده همون فرچه ای بوده که من فکر میکردم

برای پاک کردن کثیفیها و گرد و غبار از روی پوتین است. ولی این

سبب شد که پوتین من به خاطر واکس خوردن های مداوم و

عدم استفاده از براق کننده یا همان فرچه، محکم تر بشه و

چرمش تا بعدها هم از بین نرفت.

خاطرات سربازی قسمت ۴۷ آنکادر تخت

پنجشنبه, ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۳۳ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

در همان ابتدای آموزشی به ما آموزش انکادر کردن تخت رو دادند. آنکادر تخت همونطور که از اسمش پیداست یعنی منظم کردن تخت البته به صورتی که مشخص کرده بودند. یادم هست اولین باری که آنکادر تخت رو در صبح شروع کردم اندکی ترس داشتم از اینکه بد انجامش بدم یا اینکه دیر بشه و مواردی اینچنینی. به همین خاطر با شدت زیاد شروع به این کار کردم که متوجه خیس شدن دستم شدم. به خودم گفتم آبی که در اینجا نبود و اینکه من دستام رو هنوز نشستم، تا اینکه فهمیدم از مالیده شدن پشت دستم به توری زیر تخت، دستم زخم شده و کمی خون اومده و چون گرم آنکادر تخت بودم متوجه نشدم. بعدها فهمیدم که برای آنکادر تخت بایستی چه ترفندی به کار برد و چطور به طور سریع این کار رو انجامش داد و طوری انجام داد که مورد اشکال واقع نشه. برخی از بچه ها هم موقع خواب به گونه ای میخوابیدند که آنکادر تخنتشون به هم نخوره که البته با برخورد مواجه میشدند و افسر مسئول، آنکادر تختشون رو بهم میریخت.

خاطرات سربازی قسمت ۴۶ همیاری

پنجشنبه, ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۳۱ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

توی سربازی برخی از کارهای موجود در پادگان که نیازمند به نیروی کار بیشتری داشت رو با استفاده از سربازان دیگه و سربازان در حال آموزش پر میکردند که البته نوعی تنبیه هم بود و البته برای برخی به نوعی فرار از کار یکنواخت و خسته کننده آموزش محسوب میشد. در بین سربازان به همیاری حمالی میگفتند زیرا معمولا کار سخت و طاقت فرسایی بود. من در طول مدت آموزشی دو یا سه بار به همیاری رفتم که یک موردش در دفتر بود و کار دفتری بود و مورد دیگرش که یادم هست در انباری بود که این یکی اندکی سخت و طاقت فرسا بود. در کل همیاری سخت و

پر مشقت بود و من خیلی رغبتی به چنین کاری نداشتم.

خاطرات سربازی قسمت ۴۵ صبحانه و تنوع غذایی

پنجشنبه, ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۲۴ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

همونطور که گفتم اولین فردی که برای صبحانه میرفت من بودم چون بیدار شدن از خواب برام سخت نبود و بهش عادت داشتم و اینکه همونطور که قبلا گفتم اونجا من تقریبا همیشه گرسنه بودم و همین گرسنگی شدید باعث میشد زودتر به سالن غذاخوری برم. این رو بگم که در ابتدا صبحانه بعد از نماز صبح بود ولی به جهت اینکه نماز صبح به زمان صبحگاه نزدیک میشد و وقت کافی نبود زمان صبحانه رو

به قبل از نماز صبح منتقلش کردن و این یعنی بایستی زودتر از خواب بیدار میشدیم که این هم البته برای من کار سختی نبود. تنوع غذایی صبحانه برای من جالب بود و همه وعده های صبحانه برام اشتها آور و خوب بود از تخم مرغ آب پزی که با کره میدادن تا خرما و پنیر و یا کره و مربا و موارد دیگه همگی برام خوب و اشتها آور بود و با میل و رغبت زیاد میخوردم. چای هم همیشه با صبحانه بود که من بعد از صبحانه همونطور که گفتم توی یک بطری میگرفتم. البته با اینکه آدم چای خوری

بودم به همون یک مورد بسنده میکردم تازه اینکه من به خوردن چای ناشتا عادت داشتم که اونجا به جهت دیر جوش اومدن آب، تقریبا بعد از صبحانه میشد که این هم برام مشکلی نبود.

خاطرات سربازی قسمت ۴۴ ترس از افتادن در سیستان و بلوچستان

پنجشنبه, ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ۰۶:۵۱ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

در میان سربازان از همه ترسناک تر افتادن در سیستان و بلوچستان

بود که این به خاطر چند ویژگی بود. یکی از این ها وجود فردی به

نام عبدالمالک ریگی در سیستان و بلوچستان بود که با کارهایی که

کرده بود یک وحشت بدی در میان سربازان ایجاد شده بود و

دومیش هم به خاطر شرایط رفاهی و آب و هوایی اونجا بود و

سومیش هم به خاطر بعد مسافت بود، چون همگی دوست داشتند

نزدیک خانوادشون باشن و خدمتشون توی شهر خودشون و یا

نزدیک به اونجا باشه که سیستان و بلوچستان تقریبا برای تمامی

سربازان اونجا از دورترین جاها بود. و بعدیش هم به خاطر

تعاریف ترسناکی بود که کادر اونجا از سیستان و بلوچستان

داشتند که هر وقت میخواستن از بدی آب و هوا بگن و یا سختی

کار و یا نبود امنیت و امثال این موارد، مثال اغلبشون سیستان و

بلوچستان بود.

خاطرات سربازی قسمت ۴۳ رویای خدمت در شهر خود

پنجشنبه, ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۱۹ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

در اونجا تقریبا همه سربازها در یک رویا مشترک بودن و اون هم اینکه توی شهر خودشون بیفتن. من هم از این قضیه مستثنی نبودم و در این رویا به سر میبردم و براش رویا پردازی و سناریو سازی میکردم. رویای خدمت در اصفهان و یا شهر اردستان که زادگاهم اونجا بود و در اونجا هم خونه و زندگی داشتیم و رویاهایی در این حول و حوش که البته هیچ کدام نه تنها محقق نشد که کاملا معکوس شد. البته از اینکه توی فلان نقطه سربازیم رو گذروندم بسیار هم خوشحال بودم و در نوبت خودش بهش میپردازم. این رویا پردازی به نحوی بود که وقتی چند نفر از بچه ها در مورد یگان خدمتیمون بحث میکردیم صحبت از کمبود نیرو در فلان شهر و فلان منطقه بود که مثلا این کمبود با ما برطرف میشه و اینکه مثلا همه سربازان رو در شهر خودشون به خدمت میگیرن و رویاها و آرزوهایی در این مایه ها که تقریبا برای همه این افراد محقق نشد، البته تا جایی که من دیدم. ولی در کل، رویای شیرینی بود که محقق نشد و صد البته خدا رو شکر که محقق نشد.

خاطرات سربازی قسمت ۴۲ بالا رفتن از کوه و ترس از ارتفاع

چهارشنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۴۰ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

توی میدون تیر چیزی که برام جالب بود این بود که از ارتفاع

میترسیدم البته قبل از این هم یادم هست که در اردوی آبشار سمیرم که

اول دبیرستان رفته بودم هم از ارتفاع ترس داشتم. به خودم میگفتم که این 

کسانی که بالای کوه رفتن و یا اینکه توی فلان ارتفاع رفتن چطوری

هست که نمیترسن؟ حتی یادم هست که وقتی میخواستیم از کنار یک

پرتگاه رد بشیم خودم رو کنار میگرفتم و از کنار دیواره کوه حرکت

میکردم، حتی از نگاه کردن به مناظر دور دست و حتی به شهر اراک که

در اونجا زیر پاهامون قرار گرفته بود وحشت داشتم. این ترس از

ارتفاع رو در جایی خونده بودم که به خاطر کم خونی هست. اما در

دورانی که بعد از آموزشی بود اصلا از ارتفاع ترسی نداشتم و این هم

از عجایب بود.

خاطرات سربازی قسمت ۴۱ میدان تیر

چهارشنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۳۸ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

توی آموزشی دو یا سه مرتبه و یا شایدم چهار مرتبه به میدون تیر رفتیم که هر بار برای کار خاصی بود.مثلا یک بار برای تیر اندازی و یه بار برای کار با ادوات غیر از سلاح های سبک و یه بار برای اردوی بیرون از پادگان و این جور موارد. توی میدون تیر بچه ها از اینکه در امتحان تیر اندازی رد بشن میترسیدند چون گفته بودن که مثلا اگر در تست تیر اندازی نتونی فلان امتیاز رو بگیری بایستی تجدید دوره بشی و چیزی که اونجا ترسناک بود و خیلی هم ترسناک بود تجدید دوره شدن بود یعنی اینکه بایستی آموزشی رو دوباره بگذرونی که این به نوعی شکنجه سخت برای بچه ها بود. آخرش هم فهمیدیم که این جور ترسوندنها همش در حد همون ترسوندن هست و مورد مصرف بیشتری نداشت. این رو هم بگم که میدون تیر روبری پادگان بود که بایستی از جاده ترانزیتی رد میشدیم که البته از زیر یک پل این کار انجام میشد.

خاطرات سربازی قسمت ۴۰ سختی قرائت قرآن کریم در ابتدا

چهارشنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۳۴ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

تقریبا هر شب قبل از خواب یک سوره خاصی رو به

جهتی میخوندم، که در حدود نصف صفحه قرآن

کریم هست. اما همین نصف صفحه رو به زور

میخوندم. نه اینکه روخوانی قرآنم ضعیف باشه، به

خاطر اینکه عادت به چنین خوندنی نداشتم و در

واقع با قرآن مانوس نبودم. اما با شرکت در کلاس

روخوانی قرآن کریم که برای افراد علاقه مند گذاشته

بودند و توضیحش رو دادم، تونستم اندکی با قرآن

مانوس بشم و بتونم ترتیل خوانی خوبی داشته

باشم و همچنین حوصله قرآن خوندنم بهتر و بیشتر

بشه. البته این حوصله قرآن خوندن رو بعد از سربازیم

هم تونستم بیشترش کنم که حالا شرحش بماند.

خاطرات سربازی قسمت ۳۹ آبلیموی طبیعی

چهارشنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۳۱ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

آبلیموی تازه و البته طبیعی در اونجا خیلی با

ارزش بود به جهت اینکه در اونجا خیلی از افراد

سرماخوردگی داشتند و مصرف آبلیموی تازه و

طبیعی خیلی مفید بود و به نوعی جای میوه رو

پر میکرد. من وقتی خواستم اونجا برم یک بطری

کوچک تقریبا سیصد سیسی آبلیمو بردم و بیشتر

اون رو هم دادم به بچه های اونجا و یا اینکه از

من گرفتند. در کل آبلیموی طبیعی و داشتن چنین

چیزی در سربازی از نیازهای مبرم هست. این رو

از زبون بچه های دیگه هم در طول سربازی

شنیدم.