جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کانال ایتا
https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کپی بلامانع است

۲۳ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

خاطرات سربازی قسمت ۲۰ اهل دهات بودن!

چهارشنبه, ۲ بهمن ۱۴۰۴، ۰۹:۵۱ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۱ نظر

توی سربازی جوی که حاکم هست اینه که بایستی ثابت کنی

بچه ننه نیستی و به اندازه کافی بزرگ شدی و کسی نمیتونه

بهت زور بگه و از این جور حرفها. اونجا اکثر بچه ها در صدد

اثبات این بودند که بچه شهر نیستند و اصالتا اهل روستا هستند

به خاطر اینکه اهل روستا بودن چند ویژگی داشت که یکیش

سخت جون بودن و توانایی بدنی و همچنین اهل دوری از

خونواده و دیار خودش و اینکه میتونه

 روی پای خودش بایسته و در کل بچه ننه نیست.

خاطرات سربازی قسمت ۱۹ نداشتن ظرف غذا

سه شنبه, ۱ بهمن ۱۴۰۴، ۰۹:۲۷ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۱ نظر

چون بهمون گفته بودن که ظرفی برای غذا نیارید ما هم همین

کار رو کردیم و ظرفی برای غذا نیاوردیم که در روز اول مشکل

پیدا کردیم ولی یکی از بچه ها که به شهر رفت گفتم برام یک

بشقاب و یک قاشق بخره که همیین کار رو کرد و انصافا بشقاب

خوبی بود به خاطر اینکه کمی گود بود و برای غذاهای آبکی هم

مناسب بود. این ظرف غذا تا آخر سربازی با من بود و الان هم از

اون توی خونه استفاده میشه. یک بشقاب استیل با یک قاشق

استیل که جنس محکم و خوبی هم داشتند.

خاطرات سربازی قسمت ۱۸ برنج و املت استخوان دار

سه شنبه, ۱ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۲۱ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

اولین روز آموزشی روز سختی بود به خاطر تازگی داشتن حرکات و سکناتش و

اینکه محیط و رفتارهای محیط به گونه ای میشه که فکر میکنی یک شوک به

زندگیت وارد شده و اگر انسان ضعیفی باشی همونجا کم میاری. با این حال

چون خیلی ما رو دونده بودند و خیلی خسته شده بودیم بعد از نماز ظهر و

عصر رفتیم برای خوردن نهار. بیرون از سلف غذاخوری بوی املت میومد و

وقتی داخل شدیم دیدم که بچه ها برنج داشتند با چییزی شبیه املت بر روی

غذاشون! در نگاه اول تعجب کردم از اینکه آیا املت هم میتونه یک غذای

اداری باشه با اینکه فکر میکردم این غذا من دراری خودمون هست و فقط ما

هستیم که چنین غذایی رو میخوریم. وقتی رفتم برای غذا

گرفتن چون به ما گفته بودند ظرف غذا نیارید ما هم چیزی نیاورده بودیم و

اونجا هم هنوز به ما ظرف غذا نداده بودن به همین خاطر یه ترفندی زدم و

یک نون برداشتم و گفتم برنج رو بریز روی این و گفتم خورشت (املت) رو هم

بریز روی برنج و همینطور این رو توی کف دو تا دستام به صورت ساندویچ

رول کردم. وقتی داشتم این غذای خوشمزه رو میخوردم دیدم که داخلش

انگار استخون هست و دیدم بقیه بچه ها دارن میگن این املت انگار داخلش

استخون هست. تازه فهمیدم که این درواقع مرغ هست که برای تقسیم کردن و

راحتی در اون کاملا مخلوطش کردند و با بقیه مخلفات شبیه این به ظاهر

املت شده بود.