اولین روز آموزشی روز سختی بود به خاطر تازگی داشتن حرکات و سکناتش و
اینکه محیط و رفتارهای محیط به گونه ای میشه که فکر میکنی یک شوک به
زندگیت وارد شده و اگر انسان ضعیفی باشی همونجا کم میاری. با این حال
چون خیلی ما رو دونده بودند و خیلی خسته شده بودیم بعد از نماز ظهر و
عصر رفتیم برای خوردن نهار. بیرون از سلف غذاخوری بوی املت میومد و
وقتی داخل شدیم دیدم که بچه ها برنج داشتند با چییزی شبیه املت بر روی
غذاشون! در نگاه اول تعجب کردم از اینکه آیا املت هم میتونه یک غذای
اداری باشه با اینکه فکر میکردم این غذا من دراری خودمون هست و فقط ما
هستیم که چنین غذایی رو میخوریم. وقتی رفتم برای غذا
گرفتن چون به ما گفته بودند ظرف غذا نیارید ما هم چیزی نیاورده بودیم و
اونجا هم هنوز به ما ظرف غذا نداده بودن به همین خاطر یه ترفندی زدم و
یک نون برداشتم و گفتم برنج رو بریز روی این و گفتم خورشت (املت) رو هم
بریز روی برنج و همینطور این رو توی کف دو تا دستام به صورت ساندویچ
رول کردم. وقتی داشتم این غذای خوشمزه رو میخوردم دیدم که داخلش
انگار استخون هست و دیدم بقیه بچه ها دارن میگن این املت انگار داخلش
استخون هست. تازه فهمیدم که این درواقع مرغ هست که برای تقسیم کردن و
راحتی در اون کاملا مخلوطش کردند و با بقیه مخلفات شبیه این به ظاهر
املت شده بود.