جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

جستارهایی برای بهتر شدن

کانال ایتا https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کانال ایتا
https://eitaa.com/javaza_blog_ir

کپی بلامانع است

۱۸ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

خاطرات سربازی قسمت ۱۷ رفتن به آموزشی با اتوبوس عجیب

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۴، ۱۲:۰۶ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

برای رفتن به پادگان آموزشی یکی از بچه ها اتوبوس

گرفته بود که الان یادم نمیاد چطوری این قضیه بوده و

چطور من قبول کردم و چه زمانی هزینه این کار رو

پرداخت کردم. ولی تا اونجایی که یادم میاد وقتی سوار

اتوبوس شدیم دیدیم که تمامی صندلی های مسافرین

رو برداشتند و بچه ها باید روی کف اتوبوس بشینن! حالا

چرا اینجور کردند اطلاعی ندارم. توی راه برای نماز صبح و

صبحانه نگه داشتند و وقتی از اتوبوس پیاده شدیم مثل

اینکه با راننده سر کرایه دعوا داشتند البته نه زد و خورد

فقط در حد اوقات تلخی و جر و بحث. توی اتوبوس بود

که فهمیدم پوشیدن و دراوردن لباس های سربازی خیلی

برام مشکل هست که البته یه مقدارش به خاطر تازگی

داشتن اون بود و اینکه هنوز با این نوع پوشش عادت

نداشتم. در کل باید بگم که سربازی رفتن سختیش در

رفتن هست و بیشتر سختی هاش همون روزهای

ابتداییش هست.

خاطرات سربازی قسمت ۱۶ ساخت اتیکت و غم هجران

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۵۳ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۱ نظر

روزی که برای گرفتن لباس رفته بودیم به ما گفتند که بر روی اتیکت ها چه چیزی بنویسیم و

من هم همین کار رو کردم. توی طالقانی در یک مغازه اتیکت ها رو سفارش و توی یک خیاطی که

یه مغازه دیگه ای بود، اون رو روی لباس ها دوخت زدیم. هنگامی که اتیکت رو برای مغازه

خیاطی برده بودیم چند سرباز ارتشی بودند که برای کاری اومده بودند. پدرم که همراه من بود

با آنها سر صبحبت رو باز کرد و سوالاتی پیرامون اینکه اهل کجا هستند و چقدر از سربازیشون

مونده پرسید که فکر کنم یکی از آنها گفت شش ماه دیگه از سربازیم باقی مونده و من اونجا

اندکی به حالشون غبطه خوردم که شش ماه از سربازیشون باقی مونده و اینکه توی اصفهان

مشغول خدمت هستند. وقتی به طالقانی میرفتم و می آمدم هوای پاییزی اون زمان و حال و

هوای اون دوره من رو بیشتر ناراحت و غمگین میکرد و از اینکه باید به شهر دیگه ای می رفتم و

ترک خونه میکردم اندکی نگرانم میکرد با اینکه آدم وابسته به خانواده و احساسی نبودم اما

اون زمان اندکی نگران بودم و تقریبا به هر کسی که میدیدم سربازی رفته و تمانش کرده و

مجبور نیست ترک وطن کنه غبطه میخوردم. 

اون روز پیاده روی در اصفهان و نفس کشیدن در هوای اونجا و حتی بودن در اصفهان هم برام لذت بخش

شده بود. فکر کنم هر زمان که من در مشکل به ظاهر

لاینحل و اجتناب ناپذیری گرفتار میشدم در این افکار و غبطه ها غرق میشدم. یادم هست

در زمانی که پروژه ام جواب نگرفته بود با اینکه زحمت زیادی براش کشیده بودم و از صفر

تا صدش از ایده تا طراحی و تایپ و همه چیزش رو خودم جلو برده بودم، به این افکار و غبطه ها

هجوم می آوردم که البته شاید هم اونها به من هجوم می آوردن!

خاطرات سربازی قسمت ۱۵ اندازه پوتین

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۲۶ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

قبل از اینکه به طالقانی برم یکی از پسر عمه

هام پوتین سربازیش رو داده بود که استفاده

کنم ولی پوتینش یک شماره از پای من کوچک

تر بود و شصت پا رو میزد. توی طالقانی اون رو

عوض کردم پوتینی که تا آخر سربازی داشتمش

و هنوز هم دارمش. پوتینی با ساقی کوتاه تر از پوتین هایی که دیگر

سربازان داشتند و اصلا هم پاهام رو نمیزد و با

اینکه یک شماره از پوتین پسر عمه ام بزرگتر

بود یه کم برای پاهام گشاد بود ولی باعث زدن

پاهام نشد. در دوران سربازی یک پوتین دیگه و

یک دست لباس دیگه هم دادند که اون پوتین سبک

تر بود و اندازه اش هم مناسب پاهام بود که اون

رو در قسمت خودش بیان میکنم.

خاطرات سربازی قسمت ۱۴ تعویض و کوچک کردن لباس

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۱۶ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

همونطور که اون سرباز به من گفت به طالقانی

رفتم، اینجا باید بگم که طالقانی نام یک

خیابان در اصفهان است که معروف به خرید

و فروش ابزار و قطعات اکترونیکی و

کامپیوتری است و لباس و ابزارهای سربازی

و نظامی هم در اونجا میفروشند. توی طالقانی

به یک مغازه رفتم و یکی از لباس ها را

تعویض کردم و پوتین رو نیز تعویض کردم

که باورم هم نمیشد. برای این تعویض یک

هزینه ای هم گرفتند که زیاد نبود.

البته این رو هم بگم که فقط یک شلوار و 

یک پیراهن رو تعویض کردم و یک دست دیگر رو

به یک خیاطی بردم تا برام کوچیکش کنه.

وقتی رسیدیم ترمینال توی اصفهان ساعت تقریبا طرفای سه صبح بود هر

کدوم از بچه ها داشتن ماشین میگرفتن برای خونه هاشون. خیابونها تقریبا

هیچ کس نبود و ترمینال ساکت ساکت بود. از اونجایی که تقریبا خجالتی

بودم به خودم گفتم تا خونه پیاده میرم و فوقش یه ساعت توی راهم! اما

یه ماشین جلوم وایساد که تاکسی بود و بهش گفتم فلان جا چقدر میگیری

گفت شیش تومن گفتم باشه. سوار که شدم طرفای همونجایی که گفته

بودم پیاده شدم. یه کمی ترس داشتم ازاینکه طرف ناباب باشه که البته

آدم بدی نبود و چون میدونست سربازم باهام راه اومد و زیاد برای کرایه چونه نزدم.

این حرفها و فکرها از تا حدودی خجالتی بودن من ناشی میشد و یا شاید هم کمبود اعتماد به نفس.

وقتی خونه رسیدم بابام داشت آماده میشد بیاد ترمینال چون فکر میکرد

من خجالت کشیدم ماشین بگیرم و هنوز ترمینال وایسادم.

خاطرات سربازی قسمت ۱۲ انتظار برای اتوبوس اصفهان و آشنایی با چند نفر

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۲:۰۵ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

وقتی کارمون تموم شد و رفتیم بیرون پادگان چند تا از بچه ها

رفتن تا یک اتوبوس بگیرن برای اصفهان. این رو هم بگم که من

در محیط هایی که برام تازگی داشت خیلی حرف نمیزدم با اینکه

آغازگر سخن هم تقریبا همیشه خودم بودم. تا حدودی آدم

خجالتی بودم البته نه از اون خجالتی هایی که تو سری خور

باشن. یادم نمیاد نماز مغرب و عشا رو کجا خوندیم ولی یادم میاد

وقتی رسیدیم اصفهان تقریبا ساعت سه نصف شب بود. اونجا

کنار پادگان با برخی از بچه ها از چیزهای مختلف صحبت

میکردیم و تقریبا تبادل اطلاعات بود. مثلا آرم بانک اقتصاد نوین

رو برای یکی از بچه ها شرح دادم اون هم متقابلا گفت که بر روی

نقطه یاهو مسنجر اگه کلیک کنی چیز جالبی میشنوی. آرم بانک

اقتصاد نوین مثل علامت درصد میمونه که دو نقطه اطرافش

نقطه های بانک و نوین هست و سه خط وسط یکی اختصار ب

هست که نقطش همون نقطه اول است و خط دومی علامت الف

اقتصاد و سومی هم نون ابتدای نوین هست. البته یادم نمیاد که این موارد رو او گفت یا من. اگر بر روی نقطه

یاهو کلیک کنید یکی با صدای بلند میگه یا هوووووووو. البته

الان سایت یاهو دیگه استفاده سابق رو نداره.

خاطرات سربازی قسمت ۱۱ گرفتن لباس و کوله پشتی

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۲:۰۲ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

لباسایی که بهمون دادن تمامشون از اندازه من بیشتر بود. از

پوتین بگیر تا شلوار و پیراهنی که بهمون دادن. یه تعداد از

بچه ها همونجا لباساشون رو با بچه های دیگه تعویض

میکردن ولی از مال من انگار پیدا نمیشد، البته شاید هم

تلاشی برای این کار نکردم. همونجا یکی از بچه هایی که

چند باری در شهرک آزمایش دیدمش و شایدم چند کلمه ای

باهاش حرف زدم، بهم گفت که طالقانی میتونم این لباسا رو

تعویض کنم. گفتم پوتینم خیلی بزرگه فکر نکنم برش دارن

و یا چیزی تو این مایه ها گفتم. ولی گفت نه اونجا برات

تعویض میکنه، همین هم شد. کوله پشتی شبیه یک

استوانه بود که شامل دو تا پتو و لباس میشد. البته یادم

نمیاد پتو رو همونجا دادن یا بعدا ولی فکر کنم پتو هم

باهاش بود به خاطر اینکه سنگین بود و برای جابجاییش

باید روی دوشم مینداختمش.

خاطرات سربازی قسمت ۱۰ نماز آخر وقت و چند مورد دیگر

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۲:۰۱ ب.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

توی پادگان که رفتیم یادم نمیاد چقدر ما رو به صف کردن و یا اینکه کجاها

رفتیم ولی از چیزایی که یادم میاد یکیش همین نماز آخر وقت بود که نماز

ظهر و عصر بود. خیلی سریع و اکسپرسی تک و تنها در کنار آسایشگاه یک

یگان روی یک کارتن نمازم رو خوندم. یادم میاد که هنگام ورودمون به پادگان

کارهامون فشرده بود از نام نویسی تا دادن لباس بهمون و چیزهای دیگه ای

که یادم نمیاد باعث شد نمازم دیر بشه اما تا اونجایی که یادم میاد نمازم قضا

نشد، خدا رو شکر. اونجا که بودم توی لیست اسامی که میخوند اسم چند تا از

هم دانشگاهیام رو خوند ولی اثری از هیچ کدوم نبود. این رو هم بگم که من

هر جا میرفتم تقریبا تنها بودم. تنهای تنها. منظورم از تنها اینه که دوست و رفیقی با من نبود مخصوصا از نوع قدیمیش.

خاطرات سربازی قسمت ۹ در اتوبوس و پادگان

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۵۹ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

وقتی ترمینال سوار اتوبوس شدیم چیز زیادی یادم نمیاد و اینکه توی اون

لحظات به چی فکر میکردم و با چه افرادی آشنا شدم و کنار دستیم توی

اتوبوس کی بود و پذیرایی چی بود و اینکه فیلمی که پخش شد چی بود، چیز

زیادی یادم نمیاد فقط فکر کنم فیلمی که توی اتوبوس برامون گذاشتن یه

فیلم اکشن و جنگی بود که یکی از بچه ها گفت چون داریم میریم سربازی

همچین فیلمی واسمون گذاشتن که شاید خودمم به این قضیه فکر میکردم یا

فکر میکنم یکی این رو گفته. البته این فیلم های توی اتوبوس هم خودش

عالمی داره و من تقریبا فیلم هایی که سینمایی بوده و به ندرت از تلوزیون

پخش میشد رو در اتوبوس دیدم. این رو داشته باشید تا بعدا توی یه موضوع

جداگونه در موردش حرف میزنم.

خاطرات سربازی قسمت ۸ آهنگ کاروان بنان

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۵۸ ق.ظ | جواد زائری امیرانی | ۰ نظر

توی مسیر خونه تا شهرک آزمایش و برگشت از اونجا به خونه و

دوباره رفتن به ترمینال یه آهنگی بود از مرحوم بنان که توی یک سی

دی ام پی تری بود که تا حالا به اون گوش نداده بودیم (من و بابام) ولی مثل

اینکه توی این اوضاع و احوال کشفش کردیم و مدام اون رو گوش

میکردیم. اسم آهنگ، کاروان بود که خیلی با حال و هوای اون روز ما

همخونی داشت یا حداقل تونست خاطره ای رو برای خودش بسازه.

راستی! این رو هم بگم که ماشین پدرم یه پراید مدل ۷۹ بود.